سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی خیبریون
چشم انتظار
امکانات وبلاگ
بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 36
کل بازدیدها: 5149

خشم را با بردباری بازگرداندن نتیجه دانش است . [امام علی علیه السلام]

خر خوابی!


از داداش حسینم! یاد گرفتم، که فحش و ناسزا هم، برای خود، شأن و جایگاهی دارد، که نباید حرام هر کس و ناکسی کرد. بعضی ها رو باید فقط بی محلّی کنی. به عبارت بهتر؛ محل سگ هم بهشون نذاری! چه برسه به این که بخوای بهش بپردازی و در موردش حرف بزنی. چه کنم! انگار این مردک ابله، دوست داره که کمی لیچار بارش کنیم. شاید هم گرفتار بیماری مازوخیسم، یا همون خود آزاری شده، که باعث می شه دست از دهنت برداری و هرچی که سزاوارش هست، بارش کنی! البته من این بار قصد دارم به این پدیده، با دید کاملا" فلسفی بپردازم! موضوع در خصوص حرکت جدید بهاءالله مهاجرانی، همون (متعدد الزوجات والفراری) و کاسه لیس لندن نشینه. می دونم با خودتون می گین؛ موضوع کم بود که دوباره به این تفاله پرداخته بشه. این همه خداوند موجودات متنوع آفریده. از انواع پرندگان و آبزیان گرفته تا حیوانات موذی و غیر موذی و گاو و اسب و خر و کره خر! چرا وقت ما رو بیهوده می گیری!؟


*****************************************


اشاره شد؛ خر و کره خر، اتفاقا" من می خوام به همین موضوع اشاره کنم! حتما در خبرها شنیدید که کفگیر گدایی مهاجرانی و اعوان و انصارش، بد جوری به ته دیگِ سوراخِ وطن فروشی، اصابت کرده و اون رو مجبور کرده، علیرغم میل باطنی! به دعوت جنایتکار وهابی عربستان، پاسخ مثبت بده و در ضیافت آل سعود شکمباره، سختی سفر از اروپا رو به آسیا، تحمل کنه و برای عرض ادب، راهی دربار ملک عبدلی بشه. و یک بوسه ی چند میلیون دلاری، از دست آغشته به خونِ ملت مظلوم بحرین و شیعیان غریب عربستان، بگیره. و شاد و سرمست، دوباره بار و بندیل ببنده و چهار نعل، به سمت انگلستان بتازه. حتما" می گین حالا این خبر چه ربطی به اون دو جانور مذکور؟ برگردم به موضوع خر و کره خر. برای این که ذهن شمای خواننده ی عزیز، کمی ملموس تر بشه، به قول امروزی ها، یک (فلش بک) می زنم به زمانی که بهاءالله مهاجرانی وزیر ارشاد دولت خاتمی بود.


*****************************************


اگه خاطر شریفتون باشه، در یک جلسه ای که اگه اشتباه نکنم، در حضور برخی نمایندگان وطن فروش مجلس ششم و شاید هم در حضور همه ی نمایندگان، بود گفت: "دلیل فراست و ترقی من این است که، بنده شیر الاغ (یا به زبون خودمونی شیر خر!) خورده ام". بله؛ این اظهار نظر مهاجرانی، در زمان خودش هم، با واکنش هایی همراه بود. اما کمتر کسی فکر می کرد، خوردن شیر خر، توسط مهاجرانی، اینقدر اثر داشته باشه که، در اندک زمانی، پله های ترقی و زکاوت رو بتونه یکی یکی طی کنه! و شما! شک نکنید، اگه کسانی مثل؛ خاتمی و موسوی و کروبی و قس علی، نه هذا بلکه ذالک! که الان، لِنگ در هوا موندند و در برزخ خشم ملت ایران به سر می برند، می دونستند که خوردن این شیر، با اون غلظت خاصی که داره، می تونه اون ها رو هم به این مراحل بالای چاپلوسی و کاسه لیسی برسونه، حتما" قیمت خر ماده در زمان دولت خاتمی، به خاطر شیرش، از قیمت سکه ی الان در دولت احمدی نژاد بیشتر می شد! اما فارغ از این که مهاجرانی، چطور و در چه زمانی، و از چه طریقی، موفق به خوردن شیر خر شده. و آیا این شیر به اون خورانده شده؟! یا خودش با میل و رغبت نوش جان کرده؟! و آیا مستقیم از خر خورده؟! یا نه بعد از دوشیدن و...، این نکته رو باید به ایشون گوشزد کرد که؛ نه بابا! زیاد خوش حال نباش. جنابعالی شیر خر نخوردی، بلکه شیر کره خرِ نا بالغِ قبرسی، نصیبت شده (به شرط این که بپذیریم در مثال مناقشه نیست!)


*****************************************


بله جناب بهاءالله، تو تا مرحله ی خوردن شیر خر، هنوز اندک زمانی نیاز به آبدیده شدن داری! تو حتما" اگر خواننده ی این سطور باشی، هچون ستور! از  خود خواهی پرسید: پس یعنی شیر خر رو کی می تونه بخوره؟! و من به تو جواب می دم: شیر خر رو اون هایی خوردند که، علیه ملت همیشه سرافراز ایران، و امام همیشه مقتدرشون، خامنه ای عزیز، عَلَم فتنه بلند کردند. و علیه جمهوریت ملت، شوریدند. آری سران فتنه و رأس فتنه و بعضی آقازاده ها، مُفتَ خر، به نوشیدن شیر خر، شدند. و هم اکنون، بوی گند آروغشان، حسابی سر ملت رو به درد آورده. اما از اون جایی که مردم ایران، همیشه با درایت و بزرگی و اقتدار، پوزِ همه ی دشمنان داخلی و خارجی و انواع و اقسام منافقین رو به خاک مالوندند، پایان امسال رو هم، با افتخاری مضاعف، و پیروزی دیگر، به اتمام خواهند رسوند. و از همین جا آرزو می کنم، دستگاه محترم قضا هم، با عمل به وظیفه ی ذاتی خود، پایانِ سالِ خوب و خوشی رو، به ملت ایران هدیه کنه و کمی از رنج قیمت های سرسام آور انواع و اقسام کالاهای ضروری و غیر ضروری بکاهه. آرزو که برجوانان عیب نیست. یا حد اقل: وصف العیش، نصف العیش!!


[ جمعه 28/11/90 ] [ 3:11 عصر ] [ احمد ]

امید انقلابپر شور و با صلابت


متنی از (حسین قدیانی) منتخب تیتر یک جشنواره ی مطبوعات امسال، با عنوان «غدیر قم» و ذیل، متن قم نامه.


http://www.vatanemrooz.ir/1389/7/28/VatanEmrooz/528/Page/1/?NewsID=52341


22 بهمن 1390 یعنی روز قشنگ شنبه، روزنامه وزین «وطن امروز» با ویژه نامه ای در 4 صفحه و در تیراژ سراسری، از راهپیمایی کنندگان، «پذیرایی فرهنگی» خواهد کرد. این پذیرایی، قطعا به جز اون همه ساندیسی است که به شما خواهند داد!! اون سر جاش محفوظه!! ضمن سپاس از دوستان «وطن امروز»، نوشته نگارنده در این ویژه نامه، که با عنوان «هسته ای آمده ایم» منتشر می شود، در زیر تقدیم می گردد.


ما بچه های همین خیابانیم. بزرگ شدگان آبادی شرف. سرایندگان «ای مجاهد! ای مظهر شرف». ظهر شرعی تقدیر ما اینجاست. ما اینجا با همان لحن بلال پابرهنه، اذان گفتیم از بلندای مناره ها. ما همه موذن شدیم اینجا. خمینی، مسیر انقلاب را از خیابان ما رقم زد. و بعد، به پشتیبانی ما، دولت تعیین کرد. اینجا هنوز هم خمینی دارد برای ما دست تکان می دهد. اینجا ما بر زمان و زمین می گذریم، نه این دو بر ما. اینجا دیروز ندارد. همیشه امروز است. اینجا گذشته ندارد. همیشه حال است. اینجا نوروز طینت ماست. بهاران انقلاب اسلامی. سپیده دم تاریخ. «احسن الاحوال» ملتی که ما باشیم. اینجا سال تحویل خون شهدای ما به خون سیدالشهداست. اینجا دستان بریده عباس بن علی، جلو می برد چرخ جانباز عشق درصد را. اینجا «رقیه»، دلداری می دهد به «علیرضا». اینجا موقعیت «خیبر» و «بدر» است. اینجا هسته ای آمده ایم.


ما بچه های همین خیابانیم. جوانی این خیابان، کنار ما گذشته است. ما که پیر نمی شویم اینجا! اینجا بود که سرنوشت ما با خون شهدا «روشن» شد. اینجا هنوز هم عطر «مصطفای شریف» می دهد. اینجا غنی سازی می شود دانش هسته ای ما. اینجا اولین کلاس درس دانشمندان هسته ای ماست. یادآور نیمکت های 3 نفره! اینجا برای ما «زنگ خاطرات» است، اما برای «آرمیتا» کلاس نقاشی است. ما همه، مدادرنگی های سبز و سفید و سرخ دخترکی هستیم که با دست های کوچکش، از ما «پری» می کشد تا «خون فرشته» همچنان بر «دیو ترور» پیروز شود. اینجا خون بر زر و زور و تزویر و شمشیر پیروز است. اینجا انرژی مثبت می دهد به ما. و حضور ما، به انرژی هسته ای. اینجا هسته ای آمده ایم.


ما بچه های همین خیابانیم. ابایی نداریم از گفتنش. اینجا خیابان نیست؛ خانه ماست. اینجا بود که تصمیم گرفتیم دخالت کنیم در کار جهان. و چون دخالت کردیم، اتفاق دیگری دارد در جهان می افتد. ریشه آیات القرمزی برمی گردد به اینجا. نسخه اصلی «التحریر» اینجاست. اینجا «آزادی» تجربه می شود و عشق، فقط با زبان اشک، ترجمه می شود. ما اینجا گریه های مان، همه از فرط خوشحالی است. اول بار، اینجا بود که یک ملت شدیم. اینجاست که یک ملتیم. اینجا هسته ای آمده ایم. 


ما بچه های همین خیابانیم. اگر ماهی باشیم، اینجا دریا است. اگر ستاره باشیم، اینجا آسمان است. اگر مجنون باشیم، اینجا کوی لیلی است. اگر لاله باشیم، اینجا دشت حاصل خیز آلاله هاست. «الله اکبر»، اینجا بود که آشنا شد با زبان ما. و نیز «لا اله الا الله». اینجا بود که ما چشم باز کردیم و با دم مسیحایی روح الله، دوباره زنده شدیم. اینجا محل تولد ماست. و پرستار ما خداست که هوای ما را همیشه داشته است. به لطف خدا، اینجا هسته ای آمده ایم. 


ما بچه های همین خیابانیم. چشم ما اینجا بهتر می بیند و قلب ما اینجا نازنین تر می زند. کوچه پس کوچه های این خیابان، کوچه پس کوچه های دل ماست. بهترین جای قصه ما از اینجا شروع شد. درست از همین جا بود که خدا، «روح خدا» را در تن سرد زمستان، دمید و از ما شکوفه ساخت. ما اینجا قد کشیدیم و در همین خیابان بود که درآمدیم از آب و گل. اینجا هوا آنقدرها هم سرد نیست. دمای هوا، مثبت عشق است. گرم کرده ما را انرژی هسته ای. اینجا هسته ای آمده ایم.


ما بچه های همین خیابانیم. بزرگ شده های «امام حسین» و «انقلاب اسلامی» و «آزادی» و همین «برج سفید» وسط میدان بزرگ که البته ضریح ندارد، اما انگار امام زاده تظاهرات ماست. اینجا حرم امن حضور ماست. بین الحرمین خاطرات ملتی که ما باشیم. این خیابان، خانه ماست که سقفش، آسمان خداست. این خانه، مال ماست. ما در این خیابان، صاحب خانه ایم. راحتیم. نفس می کشیم. زندگی می کنیم. شعار می دهیم. و شعار می دهیم که اینجا هسته ای آمده ایم.


¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤


ما بچه های همین خیابانیم. همین راه. همین راهپیمایی. اینجا بوسیدن دارد پیشانی علیرضا. اینجا دیدن دارد نقاشی آرمیتا. اینجا بوی شهید می دهد. بوی گلاب. بوی مادر شهید دهه 60 و یک اتوبوس با 2 طبقه شهید. به لاله در خون خفته! اینجا هسته ای آمده ایم...


[ چهارشنبه 19/11/90 ] [ 6:39 عصر ] [ احمد ]

آقا بیا


سلام مولای من! سلام بر شما که منتظر ترین منتظری. سلام بر شما که تازه رخت عزای جد مظلومتان حضرت ثارالله (ع) را، از تن به در کرده اید. سلام به شما که؛ تا قبر مفقود مادر مظلومه تان را به عالمیان نشان ندهید، دلتان آرام نمی گیرد. سلام بر شما که تا انتقام ناجوانمردانه ترین  سیلی تاریخ را، نگیرید از پای نخواهید نشست. مولاجان! این که هر جمعه منتظریم که بزرگترین واقعه ی مبارک تاریخ، به وقوع بپیوندد و مردی از تبار حیدر کرار و مولای مظلومان، چهره از پرده گشاید و نمی گشاید! دارد ما را نا امید می کند. اما، نه... نا امید از ظهور؟! استغفرالله. نا امید از سرآمدن پیمانه ی عمر.


اما نه آقا جان، اگر قرار است بیایی و در بین نامردی ها و نامردمی ها، تو هم تنها بمانی و نوای اَینَ عمّارت، همچون نایب مظلوم اما مقتدرت، در فضا بپیچد و راحت طلبانِ عافیت پیشه و آقازاده های شکم باره و صاحبان تفکرات انحرافی و فتنه گرهای هزار رنگ و فتنه های پیچ در پیچ، انکار وجودت کنند، پس چرا بیایی؟! هرچند که آمدن شما برای رو کردن همین دستان ناپاک و چهره ی منافقان و دشمنان آیین پیامبر خاتم (ص) است.


نمی دانم چرا وقتی اسکله ی دل من، آماده ی پهلو گرفتن کشتی نجات بخش تو نیست! لقلقه ی زبانم شده؛ یابن الحسن روحی فداک، متی ترانا و نراک؟! تو را ای امام معصوم، کسانی چون ماه منیر انقلاب و فرزند جانباز حضرت زهرا (س)، "خامنه ای عزیز" باید صدا کند و آرزوی فرجَت را داشته باشد. او معنی فرج را می فهمد. نه ما. نه آنان که با زر و زور و تزویر، در پس نقاب دین و مذهب، نمک انقلاب را بیش از حقشان خورده اند و با سوء استفاده از نام مبارک شما، نمکدان انقلاب اسلامی و رهبری را، بر سنگ جهالت و نادانی خود کوفته و شکسته اند.


اُف به اینان! که تو را هم در وقت ظهور، انکار خواهند کرد. امام نجات بخشم! دلم خیلی پر است. از خودم، از ادعاهای بی پشتوانه و رجز خوانی های آلوده به ریا. دلم خیلی گرفته. و حالا هر چه که بیشتر فکر می کنم، باز هم به این نتیجه می رسم که:


آقا جان، شما به دل سیاه من و امثال من نگاه نکن. شما به تنبلی و کسالت ناشی از دوری از معنویاتم، وقعی نگذار. من حرفم را پس می گیرم! آقا جان بیا. تو را به خدا بیا. قول می دهیم مثل کوفیان نباشیم، که امامشان را به مسلخ دعوت کنند و پیمان شکنند. ما فعلا" با لطف خدا و دعای شما، پای حرفمان در پشتیبانی از نماینده ی جانبازتان ایستاده ایم و اگر لایق زیارت روی ماهتان شدیم، سر به قدومتان می گذاریم. به شرط اینکه شما برایمان دعا کنید که هدایت شویم و در این راه بمانیم.


پس آقای عزیزم! بیا که وقت تنگ است و حضرت قابض الارواح، نامم را درلیست بلند بالایش به شماره نشسته و عنقریب، غزل خداحافظی را به من خاطرنشان کند! هرچند که آماده ام این جان ناقابلم را، به ازای لحظه ای از نفس پاک رهبرم بدهم. قابلشان را ندارد.


چه زیبا گفت فصیح الزمان شیرازی که:

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی!
به کسی جمال خود را ننموده‏ ای و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ ام ز ناله، نالی، شده‏ ام ز مویه، مویی
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!
نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی
ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده‏ گاهی، سر ما و خاک کویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپید رویی!
نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏


   


[ جمعه 7/11/90 ] [ 12:56 صبح ] [ احمد ]

یا رسول الله


یا معین الضعفا


از سیده زهرا برقعی


 انگار تاروپود آدمى را با فراموشى بافته اند! همیشه کار ما، همین است. تا داشته ایم، ندیده ایم. به محض از دست دادن، یادمان افتاده است که چیزى، از لاى انگشتانمان سر خورده و افتاده... دست هامان تهى، دل هامان افسرده، تن هامان رنجور و خسته... .«تو»، نور بودى؛ شعله شمعى در کوران تاریکى بى انتهاى تاریخ  .  تو، آب بودى؛ چشمه اى در میان کهنگى و تحجر افکار . این، «ما» بودیم که شوریدگى نمى دانستیم. نیاموخته بودیم که با «تو»، مى شود تا یک قدمى خدا رفت. نیاموخته بودیم که «تو»، رسول مهربانى و عطوفتى و تو را و ما را، شکافى عمیق از همدیگر جدا مى کرد.


عرشى خاک نشین سرزمین دنیا رنجى که تو براى امتت به جان خریدى، با هیچ رنجى در عالم قابل قیاس نیست. کوه اگر بود، زیر بار آن مسئولیت خطیر، خرد مى شد. آسمان اگر بود، ترک برمى داشت... کسى را یاراى هم صحبتى با خدا نبود؛ کسى که خاکى باشد، اما به راه هاى آسمان واردتر باشد.واسطه خدا و اهل زمین! تو پذیرفتى. تو لرزیدى از خوف الهى و پذیرفتى که دشنام بشنوى. پذیرفتى که همه خاکسترهاى عالم از همه پشت بام هاى دنیا بر سرت فرود آید. پذیرفتى که سنگها، همگى روانه پیشانى ات شوند، اما واسطه اى باشى براى خدا و اهل زمین. منجى باشى براى جهل مرکبى ازلى که در تاروپود آدمى رسوب کرده و مانده بود. «رحمه للعالمین» باشى براى ریزترین و درشت ترین موجود هستى  .


******* 


از سودابه مهیجی 


به آسمان خدا یک ستاره مى پیوست / شهید عشق، به باغ بهاره مى پیوست / گدازه هاى جگر از گلوى یک خورشید / به ماجراى فدک، پاره پاره مى پیوست / کسى که مطلع خونین کربلا در او / به جاودانگى یک هزاره مى پیوست / وسیع بود، ولى تا به فهم او برسند / عمیق دریا را با کناره مى پیوست / ادامه همه خطبه هاى حیدر بود / که مشکلات جهان را به چاره مى پیوست




 


[ شنبه 1/11/90 ] [ 7:0 عصر ] [ احمد ]

 


نوشته ای از مهدی آذر پندار در سایت رجا نیوز


هنگامی که نخستین قسمت سریال «تاثریا» با آن آیه‌ی ابتدای تیتراژش از تلویزیون پخش شد، فکر می‌کردیم که بعد از شاهکار «وضعیت سفید» ، انتظار ما برای دیدن یک سریال خوش مضمون و خوش فرم طولانی نمی‌شود و «تا ثریا» به علت پرداختن به یک موضوع مبتلا به جامعه و یک دغدغه‌ی قرآنی -یعنی رباـ سریالی خواهد شد به یاد ماندنی. حضور سیروس مقدم در مقام کارگردانی این سریال هم امیدوارترمان می‌کرد به اینکه شاید موفقیت سریال «پایتخت» دوباره تکرار شود و بسیاری از کدورت‌های اخیر بین قشر مذهبی و رسانه‌ی ملی مرتفع شود؛ کدورت‌هایی که به دلیل ضعف مفرط رسانه‌ی ملی در جریان وقایع فتنه‌ی 88 کلید خورد و با پخش سریال‌هایی همچون «ساختمان پزشکان» و دفاع جانانه‌ی معاون سیما از آن بیشتر و بیشتر شد. سریال که شروع شد، تمرکز قسمت‌های اول بر روی موضوع ربا و مال شبهه‌دار نشان می‌داد که ظاهراً حدس‎مان غلط نیست و قرار است به جای دیدن فیلم‌فارسی‌هایی همچون خیانت یک مرد ایرانی به زنش و بعد فلج شدن او به سبک سریال کلید اسرار(!) و یا حکایت نخ‌نما شده‌ی دوستی چندین ساله‌ی دو دوست قدیمی که بر سر هیچ و پوچ به دشمنی تبدیل می‌شود و موضوعات بی‌خاصیت دیگری از این دست، با یک سوژه‌ی جدید، با رنگ و بوی مذهبی و از جنس دغدغه های مردم روبرو شویم. اگرچه در همان قسمت‌های اول و در اوج خوش‌بینی، نحوه‌ی تصویربرداری کار برای‎مان سوال بود و اینکه چرا کارگردان تا این حد بر زشت و ترسناک جلوه دادن کاراکتر اصلی از طریق گرفتن کلوزآپ‌های متعدد و حتی اکستریم کلوزآپ‌های غیرمرسوم اصرار دارد. در کنار آن، رو گرفتن‌های افراطی و نحوه‌ی عجیب چادر سر کردن کاراکتر «ثریا» هم با علم به اینکه او در قسمت‌های بعدی قرار است بلغزد، مشکوک‌مان می‌کرد. کمی که کار جلو رفت، سوال‌های‌مان در مورد برخی ریز داستان‌های فرعی سریال بیشتر شد. اینکه برادر شوهر ثریا با وجود اینکه تقریباً شخصیتی منفی دارد و در زمان مرگ برادرش آشکارا با خواستگاری زودهنگامش از ثریا بی‌حیایی کرده است، چرا همیشه تسبیح به دست می‌گیرد؟ اینکه قرار است از رابطه‌ی ثریا و سرهنگ چه چیزی عاید بیننده شود؟ و در کنار این سوال‌ها، مسئله‌ی رابطه‌ی پویا -پسر ثریا- با دختر همکلاسی‌اش هم برای‎مان آزاردهنده شده بود. اینکه چرا در یک خانواده‌ی مذهبی کسی از دوستی پسر خانواده با یک دختر نامحرم ناراحت نمی‌شود و یا اگر هم نارحتی و مخالفتی هست، از آن جهت است که این دوستی به درس‌خواندن پویاخان لطمه می‌زند! اما در همین خانواده‌ی مذهبی همه در برابر رسمی شدن این رابطه و بهتر بگویم در برابر شرعی شدن آن موضع می‌گیرند؟ از آنجا که به سیروس مقدم خوش‌بین بودیم و نیز هنوز هم دغدغه‌ی سازندگان سریال را بابت پرداخت به موضوع «ربا» در آشفته بازار سریال‌های بی‌خاصیت مغتنم می‌دانستیم، سکوت کردیم. اما هنگامی که ثریا با سرهنگ ازدواج کرد و بعد در اثر یک اتفاق او را کشت، راستش را بخواهید دیگر یادمان رفت که این سریال در مورد چه بوده و قرار بوده چه بگوید! بیش از موضوع ربا، ذهن‌مان را این موضوع به خود مشغول کرد که راستی این خانواده‌ی مذهبی دوباره می‌تواند سروشکلی به خود بگیرد؟ آیا با مادری که پنهانی ازدواج کرده و بعد شوهرش را کشته است، می‌توان دوباره مثل قبل سر یک سفره نشست؟ آیا با دامادی چنین حریص (مسعود) می‌توان دوباره روابط خانوادگی برقرار کرد؟ اما از سوی دیگر قسمت خوش‎بین‌ ذهن‎مان مدام یادآوری می‌کرد که این اتفاقات به شدت تلخ، حاصل همین گرفتن رباست و اتفاقاً نویسنده پازل خوبی را برای عبرت مخاطب طراحی کرده است. بعد ازفکر کردن به این موضوع، اگرچه کمی قانع شده بودیم، اما هنوز چند سوال بی‌جواب داشتیم. اول اینکه اگر ورود به مقوله‌ی ربا تا این حد می‌تواند خطرناک باشد، پس چرا خانواده‌ی «آقا رضا» که تا گردن در این لجن‎زار ربا فرو رفته‌اند، سهم‌شان از مجازات‌ها کمتر از «ثریا» است؟ چرا مثلاً زن آقا رضا که با زیاده‌خواهی‌هایش ظاهراً عامل اصلی رو آوردن همسرش به نزول‌خواری بوده است، مثل ثریا تنبیه نمی‌شود؟ چرا دوربین فقط با ثریا نامهربان است و در مورد آقا رضا و همسرش قرار نیست چهره‌ی ترسناک و یا حداقل زشتی ترسیم شود؟ راستی چرا بقیه‌ی طلب‌کاران آقا رضا مثل «ثریا» بی‌آبرو و قاتل نشده‌اند؟ مگر «ثریا» بر خلاف بقیه، ابتدا راضی به مشارکت به‎جای ربا نشد؟ پس چرا بیش از دیگرانی که از همان ابتدا ربا را برگزیدند، مورد مجازات قرار گرفت؟


*****************************************************


اما شب گذشته (دوشنبه) ماجرا برای‎مان فرق کرد، اگرچه تا همین قسمت قبلی از اینکه چطور یک زن مذهبی به بدترین وجه جلوی مخاطب خرد و بی‌آبرو می‌شود، حرص می‌خوردیم ولی با این وجود، همه چیز را به دلیل خوش‌بینی به آثار ربا ربط می‌دادیم. اما دیشب متوجه شدیم که نه! انگار چادر ثریاست که برای او عامل دردسر شده است نه ربا! چرا که اگر چادر ثریا نبود و زیر پای سرهنگ گیر نمی‌کرد، سرهنگ هم نمی‌مرد و این همه دردسر به وجود نمی‌آمد و فقط ثریا می‌ماند و یک ازدواجی که فاش شدنش هم خیلی ترسناک نبوده است و البته مقداری مشکل اقتصادی! و انگار فرق ثریا با بقیه عاملین ربا، در همین چادر است و لاغیر! راستی نویسنده‌ی سریال چرا در صحنه‌ی تشریح قتل توسط ثریا، پای چادر او را وسط کشید؟ چرا ثریا که قرار است در این سریال نماد یک زن نگون‌بخت باشد، نیمی از صورتش را زیر چادر پنهان می‌کند و ادای سوپر مذهبی‌ها را در می‌آورد؟ آیا این نوع حجاب، با نحوه‌ی زندگی او و فرزندانش متناسب است؟ این نماهای غیر عادی از صورت ثریا به چه معناست؟ چرا نویسنده ماجرای ازدواج «پویا» و مخالفت ثریا با آن را در تقابل با ازدواج پنهانی ثریا قرار داده است؟ برای آنکه یک مادر مذهبی را به دلیل تناقض در گفتار و عملش جلوی چشم میلیون‌ها نفر از مخاطبین و در برابر فرزند جوانش لجن‌مال کند؟ تأثیر این سریال بر نوع نگاه جوانان به مادر خود چیست؟ آیا مسائلی از این دست، در قسمت‌های اخیر به جای مسئله‌ی ربا، به محوریت کار تبدیل نشده تا آنجا که اصلاً ماجرای مال شبهه‌ناک به فراموشی سپرده شده است؟ آیا اصلاً این مسائل در صداوسیما مورد توجه قرار می‌گیرد یا آنکه به بهانه‌ی توجه به موضوع ربا، می‌توان هر بلایی بر سر یک زن چادری محجبه آورد تا جایی که او به یک شخصیت ترحم برانگیز بیچاره تبدیل شود؟ حالا می‌توان با صراحت اعلام کرد که «ربا» در این سریال موضوع اصلی نیست و خود ثریاست که برای نویسنده جذابیت دارد. به همین خاطر او برای حفظ اصول دراماتیک، هر بلایی را که می‌خواهد سر ثریا آوار می‌کند و اصلاً به تاثیرات آن توجهی ندارد. و این نه مختص این سریال که به یک روال در صداوسیما تبدیل شده است.


 و در پایان یک دغدغه‌ی جدی! آقای ضرغامی! آقای دارابی! نگرانیم شکاف بین صداوسیما و مردمی که به چادر، به ریش تیغ نخورده، به شرعی شدن روابط دختر و پسر، به خانواده، به مفهوم مادر و به امثال آن تعصب دارند، به زودی به دره‌ای تبدیل شود. آیا شما نگران این موضوع نیستید؟ آیا از این سریال هم به خاطر توهین به چادر تقدیر خواهید کرد؟ آیا شما که خودتان خانواده‌های محجبه‌ای دارید، از اینکه در پر مخاطب‌ترین برنامه‌ی مجموعه‌ی تحت امر شما، این‌طور حجاب برتر به لجن کشیده شد، خجالت نکشیدید؟ آیا مدعی العموم که به‌درستی با ویژه‌نامه موهن روزنامه ایران (خاتون) برخورد کرد، با خاتون صداوسیمای ضرغامی هم برخورد خواهد کرد؟ راستی آقای دارابی کی مراسم تقدیر از «تا ثریا» را برگزار خواهد کرد؟


[ سه شنبه 27/10/90 ] [ 6:18 عصر ] [ احمد ]
درباره وبلاگ

احمد[27]
(( دانشجوی عارف، شهید وحید شادیفر)) چه کسانی بهتر از شهدا، می توانند مدیریت کنند. آنان که از خود رستند و به خدا پیوستند. پس هان ای شهیدان، بگیرید دست ما را و خود هدایتمان کنید، به آنچه که خیر و صلاح ما در آن است. به یاد تمام شهیدان انقلاب، بخصوص شهید عزیز، (وحید شادیفر).