|
| ||
|
نوشته شده توسط داداش حسین قدیانی جنبش سبز نمی دانم چه صیغه ای است که دخیل بسته به تابوت این و آن! آن از شیخ ساده لوح، و این هم از مرحوم ناصر حجازی! اما سوء استفاده از اموات -حتی بر فرض که عالم یا اسطوره باشند- قطعا زنده نخواهد کرد نعش بی جان جنبش سبز را. برای اموات فاتحه خواندن، لابد بهتر از آن است که توقع داشته باشی، بلکه زیر تابوت دست از دنیا کوتاه شده ها، معجزه شود! گمانم مرده اصل کاری و آنچه درون تابوت است، جنبش سبز است و باور دارم جنبش سبز بهتر آن است که در مراسم ختم خود شرکت کند، تا اینکه سوء استفاده کند از اموات. اینکه جنبش سبز حیات مجدد خود را به ممات این و آن گره زده، و برای رفتن به قبرستان دنبال بهانه می گردد، هم مرده پرستی است و هم اعتراف ناخواسته این جماعت به مرده بودن. جنبش سبز حکایت آن تشییع کننده ای را دارد که زودتر از میت، به قبرستان می رسد و به جای مرده، خودش را در گور می کند. لابد آنکه زیر تابوت مرد شیک پوش و در مجلس ختم گلر سالهای دور تیم ملی، قصد داشت ماهی بگیرد از آب گل آلود، حتما دلش برای ناصر حجازی نسوخته. دل سوخته آنانی بودند که صادقانه رفتند و زیر تابوت ناصرخان را گرفتند و برایش از خداوند طلب مغفرت کردند. با این همه و هر چند که خود “استقلالی” ام، اما واقعیت این است که ناصر حجازی را “آبی ها” علم کردند تا در برابر اسطوره تیم “قرمز” یعنی “علی پروین” کم نیاورده باشند، که اینجا از آنجاهایی است که باید گفت: “این کجا و آن کجا؟!” شکی نیست که ناصر حجازی گلر خوبی بود، حتی عقاب آسیا بود، شاید -تاکید می کنم شاید!- از عابدزاده هم بهتر بود، اما هرگز مربی خوبی نبود. آنانکه فوتبالی اند، خوب می دانند که کارنامه ناصر حجازی به عنوان مربی، اصلا قابل قیاس با امثال علی پروین و امیر قلعه نوعی، حتی منصور ابراهیم زاده و مجید جلالی نیست. به صرف یک موفقیت در “محمدان بنگلادش” نمی توان چندین و چند نمره منفی در کارنامه مربی گری ناصر حجازی را نادیده گرفت و به صرف خوش تیپ بودن، بلکه عقاب آسیا بودن، بلکه تر چند پیامک، نمی توان بذل و بخشش کرد عناوین و القاب را و “اسطوره” خواند ناصر حجازی را، که اگر ناصر حجازی اسطوره بود، مثل علی پروین در همین مملکت می ماند و وقت جنگ و تنگدستی ترک دیار نمی کرد. البته الان که دست ناصرخان از دامن دنیا کوتاه شده و باید برایش فاتحه خواند و یادش را گرامی داشت و ذکر خوبی هایش کرد، یک چیز است، و اینکه عده ای بخواهند با سوء استفاده از تن بی جان ناصر حجازی برای جنبش سبز “حیات مجازی” درست کنند، یک چیز دیگر. احساس را اما کنار بگذاریم، باید پذیرفت که حجازی نه “اسطوره ملی” بود و نه حتی مربی خوبی برای آبی ها، و الا این همه در ورزشگاه آزادی نمی شنید این شعار را از همین آبی ها که؛ “حجازی حیا کن، استقلال را رها کن!” احساس پرستی و مرده پرستی را اگر کنار بگذاریم، باید بپذیریم که همین الان هم و برفرض زنده بودن ناصر حجازی، هواداران استقلال حتما امیر قلعه نوعی و حتی می خواهم بگویم یکی مثل صمد مرفاوی را به حجازی ترجیح می دادند تا از تیم رقیب طعنه های جورواجور نشوند که: “حاجی فیروز!…”. اما اینکه چرا ناصر حجازی هرگز به مربی گری تیم ملی نرسید، بیش از آنکه دلیل شخصی و شخصیتی داشته باشد و بیشتر از آنکه ناظر بر برخی رفتارهای ناصر باشد، “دلیل فنی” داشت و این دلیل نشات از کارنامه ناموفق او در عرصه مربی گری گرفته بود. این هم که می گویند حجازی “بله قربان گو” نبود، نه اینکه می خواهند لطفی به حجازی کنند، بلکه می خواهند موهبتی را نصیب جنبش سبز کنند. اولا؛ وزن ناصر حجازی آنقدر نبود که “بله قربان گو” بودن یا نبودنش اهمیتی داشته باشد. ثانیا؛ حجازی اغلب چوب غرور بی جا و توهم بی حدش را می خورد؛ آنجا که حتی از تیم های شهرستانی پیشنهاد نداشت، اما نامزد انتخابات ریاست جمهوری می شد، آنجا که چشم دیدن موفقیت دیگر مربیان استقلال مثل همین امیر قلعه نوعی را نداشت، و آنجا که معتقد بود کارلوس کی روش مربی بزرگی نیست! ثالثا؛ بر خلاف این مظلوم نمایی که همیشه ناصر حجازی شگردش بود و این روزها زیاد درباره اش مظلوم نمایی می کنند، واقعیت این است که ناصر حجازی در زمان حیات حتی بیش از استحقاقش مشمول لطف و بخشش شد. هوایش را می داشتند، می گفتند که مسئولان آمده اند سوء استفاده کنند از محبوبیتش! هوایش را مثلا نمی داشتند، می گفتند که ناصرخان دارد چوب زبانش را می خورد! حرفم این است: ملت ما تا “اسطوره واقعی” دارد، حتما مرده پرستی نمی کند. حرفم این است: جنبش سبز بهتر است به جای مرده پرستی، برای نعش بی جان خود فاتحه بخواند.
[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]
سلام و عذرتقصیر مدتی است شدیدا" گرفتارم طبیعتا" به روز هم نیستم . لذا فعلا" متن های مناسبتی داداش حسین عزیزم را از قطعه ی مقدس 26 عاریت می گیرم ، مطالعه بفرمایید تاانشاءالله بامتنی جدید ، چشمان زیبایتان را برای لحظاتی ازآن خود کنم . قهرمان قصه ما، “چمران” دلی داشت به زلالی آسمان. یک دستش اسلحه بود، اما با آن یکی دست داشت ناز می کرد گل آفتابگردان را. از آن مصطفی های خوب روزگار بود. دنیا دیده بود، اما هیچ کجا برایش “جنوب” نمی شد. عاشق این بود که در شبهای جنوب، با خدا “نیایش” کند. سجاده اش را پهن کند در آتش و سیراب کند کام خود را از عطش بندگی. از بس که قشنگ با خدا حرف می زد. گاهی مسافر بود و نماز را مثل دلش، “شکسته” می خواند و گاه مجروح بود و نماز را مثل مادران شهدای جبل عامل، “نشسته” می خواند. همیشه خدا را می خواند، چه وقتی که داشت در آمریکا درس می خواند، چه وقتی که در ناحیه مقدسه “ضاحیه” بود و چه آن دم که در دهلاویه به خدا پیوست. قبل از شهادت، بارها کشته بود نفسش را در قتلگاه اشک. آنجا که شمع بود و می سوخت، پروانه بود و می سوخت، گل بود و می سوخت. از او جز “عشق” چیزی به یادگار نماند برای جنوب. جنوبی که ذره ذره داشت آب می شد، و اگر مصطفی به دادش نرسیده بود، از این شمع، جز قطره ای اشک، هیچ باقی نمی ماند. مصطفی در جنوب یاد داد که با سلاح ایمان، اسلحه اخلاص می شود عارفانه جنگید. گفت: “دل آینه صورت غیب است ولیکن، شرط است که بر آینه زنگار نباشد”. خالی از کینه بود سینه مصطفی. نسبت به دشمن، بغض داشت، اما از دوست، کینه نداشت. حرف پشت سرش زیاد بود، او اما تیر، رویاروی، و فقط به دشمن می زد. در جنوب لبنان کارش گرفته بود، اما به عشق امام به ایران برگشت تا باز هم در جنوب، در جنوبی دیگر، عارفانه بجنگد. عارفانه جنگیدن، یعنی تو در روز با دشمن بجنگی و در شب، با نفس خویش. با همان نفس، که تو را از خدا دور می کند و پیروزی های تو را در صبحگاهان علیه دشمن، بدل به حجاب می کند، تا خود را ببینی و خدا را نبینی. چمران خدا را می خواست و خدا را می خواند و خود را جز برای خدا هزینه نکرد. زمانی که لبنان بود، سیدحسن نصرالله 2 الگو داشت؛ یکی دکتر مصطفی، یکی هم برادر احمد. دبیر کل حزب الله بارها افتخار کرده که جنگ و زندگی را در عنفوان جوانی و در جنوب مدیون این 2 بوده. از برادر احمد، دلیری و سر نترس و ایستادگی و مقاومت و جنگ و جنگ و جنگ آموخته و از دکتر مصطفی، همین جنگ را با طعم زندگی. بندگی. خلوص. ایثار. گرامی باد یاد شهید دهلاویه که مقتلش زیارتگه زائران جنوب و مجاوران نور است. گرامی باد یاد شهدای ستاد جنگ های نامنظم. گرامی باد یاد پرستوهایی که شهادت با بال زخمی، هوای نظم نامنظم پروازشان را داشت تا اوج بهشت. چمران مجنون خدا بود و لیلی از مجنون، جنون می خواهد، نه نظم! باید منظم باشی در دیوانگی… واما شریعتی ... “خدا” را مظهر غیرت، “محمد” را پیامبر بیداری، آزادی و قدرت، “علی” را بنیان گذار وحدت، “فاطمه” را فاطمه، “حسین” را وارث آدم، “شهادت” را یک انتخاب، “دعا” را یک مجاهده و “اشک” را زبان عشق می دانست. مامش ولی “زینب” بود. او را “رسول امین برادر” خطاب می کرد. می گفت: “مردانگی در رکاب این زن، جوانمردی آموخته است”. آری! خود را خاک پای اهل بیت می دانست. آرزو داشت سر بر در خانه گلین زهرا بگذارد و غم قرن ها را زار بگرید. چه اینکه زاده فقر بود و شرافت را در طلا نمی دانست. جزء معدود روشنفکرانی بود که هر چه بیشتر از عمرش می گذشت، بیدارتر می شد، نه بیمارتر. خدا را شکر هر چه هم بیشتر می گذرد، روشنفکران بیمار کمتر از ریسمان او آویزان می شوند؛ الحق و الانصاف او را دیگر نشناخته، نمی توان مدح کرد. آخر “ستایش” را تنها بعد از “شناخت” روا می دانست. نمی توانست تحمل کند که امت علی، رسم علی را قربانی اسم علی کرده باشد. به گمانم یاری بود برای دین و تیری بر قلب نفاق. نه! دشمن روحانیت نبود. “حوزه” را آخرین سنگر ایستادگی در برابر اجانب می دانست. حرف دلش را جز به “روحانی راستین” نمی زد؛ مرید افکار مطهر و آگاه بود. استاد هم از این خوشش می آمد که دکتر “وارسته” بود. خوب یا بد، خودش بود. خودش. یک جامعه شناس مسلمان. به قول “آقا” درد دین داشت. برای دین، ایدئولوژی قائل بود. دین را بدون چارچوب قبول نمی کرد. از انگ نمی ترسید. دین ژله ای را مطلوب روشنفکرانی می دانست که نان را به نرخ روز می خورند. او حتی آزادی را هم در درون دین جست و جو می کرد. هویت داشت. حریت را هرگز به دموکراسی نمی فروخت. با نوک پیکان قلمش 3 ضلعی زر و زور و تزویر را نشانه می گرفت. جهل دوست را مکمل مکر دشمن می دانست و بی شعوری را مادر کفر. تحجر را بر نمی تافت. تعصب برایش دشوار بود. خوارج را سمبل بلاهت می دانست. آنها را “دیانت مداران ولایت ندار” شناخته بود. افسوس می خورد که چرا آدمی باید در فضای دلخواه دشمن تنفس کند، از او مواجب بگیرد و کلمات او را نشخوار کند. زنده یاد اگر بود خوارج امروز را خردموکرات هایی می دانست که آزادی را به رخ علی می کشند. چه اینکه علی را “آزادی ناطق” خطاب می کرد. دوست متدینین بود و خصم انسان های بی ایمان. ارزش هر کاری را در جامعه، به اندازه ای می دانست که دشمن از آن کار ضربه می بیند. او نمایش را می کوبید، نه نیایش را. ادعا را می کوبید، نه دعا را. خلافت را می کوبید، نه ولایت را. ابن ملجم را می کوبید، نه مالک را. تحجر را می کوبید، نه تهجد را. آئین غلط را می کوبید، نه دین را. خوارج را می کوبید، نه ولی دین را. از اینها گذشته، نقد می کرد به قصد اصلاح، نمی کوبید به نیت تخریب. اگر هم می کوبید “ایالت عیش” را می کوبید، نه “ولایت عشق” را. تازه! دموکراسی را هم متعهد کرده بود به عقل و شرع، و این یعنی در نظر او، علی همیشه مشروع است؛ چه با یک تن مالک، چه با یک وطن مالک. با این همه او بالاخره انسان بود و انسان هم جایزالخطا، و مگر نه اینکه همه ما کم و بیش چنین هستیم؟!… و عاقبت همان گونه مرد که زیست؛ چه اینکه شریعتی، شریعتی است! امروز اما این نوشته با ویرایش جدید، این می شود که شریعتی، علی را “عدالت ناطق” می دانست و معتقد بود خوارج کسانی هستند که عدالت را به رخ ولایت می کشند!
[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]
|
||
| کلیه حقوق این سایت برای نویسنده محفوظ است. | ||