سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
فرهنگی - چشم انتظار
امکانات وبلاگ
بازدید امروز: 47
بازدید دیروز: 43
کل بازدیدها: 8423

دانشمندان، پاکترین مردم در خلق و خوی وکم طمعترین آنان در خلقت و طبیعت اند .و مرکّب آنان برتر از خون شهیدان است [امام علی علیه السلام]

 


یکی ازمسئولین استوانه ای کشور ، که هیچ گاه منافع شخصی خودرابه منافع نظام ترجیح نداده ، نمی دهد ونخواهد داد وهمچنین ناگفته های 20 ساله ی زیادی درخصوص جنگ  8 ساله داشته و فعلا" قصدبازگوکردن آن را ، تا خردادماه سال آینده ندارد ، درپیام تسلیتی ، درگذشت مرحوم مغفورشادروان ، جنت مکان ، خلدآشیان ،‌ حضرت استاد (تومیسلاو ایویچ) سرمربی تیم ملی ایران درسال 1998 میلادی مصادف با 1377 شمسی و1419 قمری ، را به حجت الفتنه سال هشتادواشک ، ممد تمدن ، ازصمیم مغزتبریک وتسلیت گفت .


درقسمتی ازاین پیام ده صفحه ای آمده است :


جناب آقای عبا شکلاتی ، استادفرزانه درامورفتنه و ورود ارزعربی به مملکت ، حضرت آقای ممد تمدن ، ضایعه ی ضایع شدن جنابعالی  ، درخصوص ارتحال جانسوزپیرمرد ناکام جناب ساندویچ ، اِ ببخشید ایویچ  باعث تألمات روحی شدید (ف ، ه) گردید و ازآنجا که ، جنابعالی نزدیکی بسیارزیادی باآن مرحوم مخصوصا" درباخت 7 بر1 تیم ملی مقابل تیم رم "قبل ازدست دادان با دخترکان ایتالیایی" داشتید ، مجبورشدیم به جهت برگرداندن شما به نظام ، پیام تسلیتی که هیچ ربطی هم به شما ندارد را ابلاغ نماییم . درهمین راستا ودرجهت تکَدّرافکارعمومی ، مجالس یادبودی به نمایندگی ازشما ، دردفترنیم سوخته ی اینجانب ، که ازغم فراق وی به طرز"مشک کوکی" آتش گرفت برگزارمی گردد .


متمنی است باحضور سبزلجنی خود ، به جهت تسکین آلام خاندان فتنه ورأس الفتن وازبین بردن بحران محبوبیت خاندان "آل پسته" و صرف "ساندویچ" دراین مراسم شرکت فرموده ، موجبات شادی ارواح مردگان متحرک ، شیخ بی سواد ، مهندس و کوهنورد را فراهم نمایید .


درضمن ، ازآن جناب تقاضا دارد ، زحمت دعوت از"جرج سورس" و"ملک عبدلی" راهم شما به گردن کلفتتان بگیرید . البته ملک عبدلی روخودم دعوت می کنم . درپایان ، ضمن عرض "سلام"! برای ایشان علو درجات وبرای شما وجمیع سرخوردگان ازملت ، تقاضای مدرک دکترای افتخاری ازدانشگاه آزادلندن را می نمایم .


به امید رسیدگی به پرونده ی شما ، خارج ازنوبت .


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:20 عصر ] [ احمد ]

 


اجازه بدهی یا ندهی، می خواهم دستانت را، ببوسم. مَحرم باشی یا نباشی، من یکی حالیم نمی شود. چه عیبی دارد، بوسیدن دست پیرزنی هفتاد ساله، که از قضا نشان از زبری و زمختی دارد، درجامعه ای که، دختر و پسر به راحتی آب خوردن، دست در دست و چهره در چهره، قصد شناخت بیشتر یکدیگر را، فقط جهت امر مقدس ازدواج دارند!. نه، این نه تنها عیب نیست، که ثوابش اگراز بوسیدن روی فرزند، بیشتر نباشد، کمترنیست.


او هر چقدر که پوست دستش زبر است، دلش لطافت حریر را شرمنده می کند. بوسیدن دست پینه بسته ی "خانم مجتهدی" عیب نیست. عیب، دست دادن منافق ملعونی چون "خاتمی" است، با دختران بزک کرده ی اجنبی. عیب دست دادن خود فروخته ی روباه صفتی است که، دست امثال "جورج سورس" و"ملک عبدالله" را به گرمای آتش جهنم می فشارد . راستی این دست چه عضو عجیبی است، تو که قرار است در عالم حساب و کتاب، شهادت دهی علیه صاحبت، چرا اکنون قلم نمی شوی تا لااقل، از این حیث مالکت را از عذاب، بِرَهانی. هرچند، تو زیاد مقصر نیستی، اما خیلی نامردی که بر یک صراط نیستی، گاه دست به سمت مولا دراز می کنی و گاهی، دست درازی به بیت المال، گاه دستی برسر کودک یتیمی می کشی و وقتی دیگر، بر شانه ی ناموس مردم میزنی و گاهی هم دستانت را، به نشانه ی تسلیم در برابر منافقینی از جنس خودت، بلند می کنی. بماند! که دیگراعضایت هم چیزی از دستانت کم ندارد و من نمی خواهم لذت بوسه بر دستان مادرشهید "جانعلی مجتهدی" را با نام بردن از تو و امثال تو، بر کامم تلخ کنم .


آری روستای "جَزَن" از توابع شهرستان "طالقان" و پیرزنی که خود می گوید: به من نگو پیرزن بدم می آید . من شیرزنم . قربان آن دستانت شوم که معدن نمک، باتلاش توبرکت می گیرد. تو که سی سال است، طعم و مزه ی غذاها و پنیرهای معروف طالقان را، تضمین می کنی. چشمه ی آب شور طالقان، برکتش را مدیون حوضچه های نمک توست، که با کمک گرمای خورشید و صد البته حرارت نگاه آسمانی ات، آن را استخراج می کنی. خبرنگار محلی شبکه ی خبر می گفت: چه مشتریی دارد این نمکی که تو، با آن لبخند نمکینت، به آنان می فروشی ، تا امرارمعاش کنی. راستی یادم رفت از چند مترآن طرف تر، جایی که مزار دل بندت، به تو امید زنده بودن می دهد، سخن بگویم. نمی دانم الان که ساعت 15و20 دقیقه ی روز 18 تیرماه 90 است، کسی از مسئولین بنیاد شهید یا بنیادهای بی شهید! نظاره گر روح بلند و کلام نافذ، اما ساده ی تو هستند، که می گویی: دادیم به راه خدا، رفت شهید شد. به راه اسلام دادم، از کسی هم توقعی ندارم، هُمافربود، یک بار رفت و دیگر نیامد. دو بچه دارد یک دختر و یک پسر. آری "جانعلی" را می گفت. "جانعلی مجتهدی" فرزند "موجعلی" که حدودا" 19 سال بیشتر نداشت. و در دهلران هُمای سعادت، بر دوشش نشست. روی سخنم، با آنانی است که نمک پرورده ی "ننه جان خاله" هستند و بعضا" نمکدان می شکنند.


آهای آقایان مسئول! باشماهستم؛ اگرنمک در روایات ما مقدس است، درانقلاب ما تقدس مضاعف یافته است. به حرمت مادرشهید مجتهدی و همه ی مادران شهدایی که، برخوان پر برکت اباعبدالله (ع) نمک گیر حضرت عباس شدند و ولایت مدار ماندند، قسمتان می دهم، کمی به خود آیید. به خدا همه ی ما نمک پرورده ی ننه جان خاله ایم! اگر شک دارید این بار غذایتان را بدون نمک تناول کنید.


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:20 عصر ] [ احمد ]

شب جهان شب اسری است گرچه تاریک است


تقدیم به همسرعزیزم وتمام مادران سرزمین خورشید


ازآن روزی که خمینی (ره) گفت : خرمشهرراخداآزادکرد ، 29 سال می گذرد . همان خمینی (ره) که روح خدابود ، درکالبد زمان ، همان خمینی (ره) که انقلاب ، بی نام اودرهیچ کجای جهان شناخته شده نیست ، همان خمینی (ره) که راهش ، راه ما ورهنمودش ، مشعل فروزنده ی ماست ، همان خمینی (ره) که یک حقیقت همیشه زنده است وزنده بودنش ، مستتر است در وجود فرزند دلبندش ، خامنه ای عزیز وهمان خمینی (ره) که سلاله ی عزیزترین ، پاک ترین ، زاهدترین ، عالم ترین ، عامل ترین ومظلوم ترین مادردوگیتی ، گل معطرِدُردانه ی آفرینش ، فاطمه (س) است . فاطمه ای که فاطمه (س) است ، فاطمه ای که فقط ، پدری چون حضرت مصطفی (ص) ، مادری چون خدیجه الکبری (س) ، همسری چون امام الکونین (ع) ، فرزندانی چون حسنین (ع) وزینبین (ع) شایسته ی اویند . خمینی ( ره ) برگزیده ترازآن است که درروزمیلاد مادری به زلالی آب ودرخشش آفتاب ، به دنیا نیاید . خمینی (ره) ، تنها معماری است که تولدش ، مقارن باولادتِ معمارِهمه ی پاکی ها ونجابت ها ، تمام فداکاری ها وجانبازی ها وولایت مداری هاست .


گفتم ولایت مداری . آری ! ولایت مداری . صفتی که این روزها ، بدجوری لقلقه ی زبان بعضی هاست . همان بعضی ها که مؤانست عجیبی با روزه های سکوت درایامی خاص دارند . همان ها که دیروزِفتنه ، نفَسشان بوی تعفنِ نفاق ودورویی وتقلب می داد ونفْسشان ، اسیرهوای ولایت گریزی وخودخواهی ، با چاشنیِ ریاکاری ونامه نگاری های آن چنانی بود وامروز ، شاه بیت کلامشان "دیدیدگفتیم"است . بگذارم وبگذرم ...


 20 جمادی الثانیِ امسال ، مصادف باسه ولادت است : میلاد دختری ازجنس گل سرخ ، ولادت فرزندی ازتبارحسین (ع) وبازْتولدِانقلابی ، که بذرِآن در15 خرداد 42 پاشیده شد ومیوه ی شیرین آن ، در22 بهمن 57 به ثمرنشست ودر3 خرداد 61 درشهری که خرم به خون سرخ آلاله هاست ، تثبیت گردید . آری ... سه عید دریک عید ، نشان ازعیدِ بزرگ تری دارد ،  درشب های تاریکِ جهان . خداکند ، بیاید آن روزخجسته که تمام اعیاد درتب وتاب دیدن آنند . عید ِظهورِ گلِ نرگسْ ، خورشیدِ عالم تابْ . امام ( م ح م دٍ ) المهدی (عج) ، که انشاءالله بادعای علمدارِامینِ انقلابْ محقق گردد . آمین .


این اعیادبزرگ برهمه به ویژه مادران وزنان ایران اسلامی مبارک باد


شکفتْ باغ گل ازیادِ دخترگل سرخ / سلام برشب میلاد دخترگل سرخ


قیامتِ گلِ سرخ است وجوشِ آتشِ سبز / معادِ لاله ومیعادِ دخترگل سرخ .


به ابرویِ پسرنرگسْ ازشقایق گیر / پیاله ، شادیِ شمشادِ دخترگل سرخ


بهارسرمدی آمدخجسته بادای گل / گل محمدی آمدخجسته بادای گل


شب جهان شب اسری است ، گرچه تاریک است / مبین به زشتی ازآغاز، عاقبت نیک است


به رغم خارمغیلان ، به طی وادی کوش / رهت به کعبه ی علیاست ، گرچه باریک است


شب الیس بصبحٍ قریبْ ، یلدا نیست / طلوعِ زهره ی زهراست ، صبح نزدیک است


استاد علی معلم دامغانی


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]

نوشته شده توسط داداش حسین قدیانی


جنبش سبز نمی دانم چه صیغه ای است که دخیل بسته به تابوت این و آن! آن از شیخ ساده لوح، و این هم از مرحوم ناصر حجازی! اما سوء استفاده از اموات -حتی بر فرض که عالم یا اسطوره باشند- قطعا زنده نخواهد کرد نعش بی جان جنبش سبز را. برای اموات فاتحه خواندن، لابد بهتر از آن است که توقع داشته باشی، بلکه زیر تابوت دست از دنیا کوتاه شده ها، معجزه شود! گمانم مرده اصل کاری و آنچه درون تابوت است، جنبش سبز است و باور دارم جنبش سبز بهتر آن است که در مراسم ختم خود شرکت کند، تا اینکه سوء استفاده کند از اموات. اینکه جنبش سبز حیات مجدد خود را به ممات این و آن گره زده، و برای رفتن به قبرستان دنبال بهانه می گردد، هم مرده پرستی است و هم اعتراف ناخواسته این جماعت به مرده بودن. جنبش سبز حکایت آن تشییع کننده ای را دارد که زودتر از میت، به قبرستان می رسد و به جای مرده، خودش را در گور می کند. لابد آنکه زیر تابوت مرد شیک پوش و در مجلس ختم گلر سالهای دور تیم ملی، قصد داشت ماهی بگیرد از آب گل آلود، حتما دلش برای ناصر حجازی نسوخته. دل سوخته آنانی بودند که صادقانه رفتند و زیر تابوت ناصرخان را گرفتند و برایش از خداوند طلب مغفرت کردند. با این همه و هر چند که خود “استقلالی” ام، اما واقعیت این است که ناصر حجازی را “آبی ها” علم کردند تا در برابر اسطوره تیم “قرمز” یعنی “علی پروین” کم نیاورده باشند، که اینجا از آنجاهایی است که باید گفت: “این کجا و آن کجا؟!” شکی نیست که ناصر حجازی گلر خوبی بود، حتی عقاب آسیا بود، شاید -تاکید می کنم شاید!- از عابدزاده هم بهتر بود، اما هرگز مربی خوبی نبود. آنانکه فوتبالی اند، خوب می دانند که کارنامه ناصر حجازی به عنوان مربی، اصلا قابل قیاس با امثال علی پروین و امیر قلعه نوعی، حتی منصور ابراهیم زاده و مجید جلالی نیست. به صرف یک موفقیت در “محمدان بنگلادش” نمی توان چندین و چند نمره منفی در کارنامه مربی گری ناصر حجازی را نادیده گرفت و به صرف خوش تیپ بودن، بلکه عقاب آسیا بودن، بلکه تر چند پیامک، نمی توان بذل و بخشش کرد عناوین و القاب را و “اسطوره” خواند ناصر حجازی را، که اگر ناصر حجازی اسطوره بود، مثل علی پروین در همین مملکت می ماند و وقت جنگ و تنگدستی ترک دیار نمی کرد. البته الان که دست ناصرخان از دامن دنیا کوتاه شده و باید برایش فاتحه خواند و یادش را گرامی داشت و ذکر خوبی هایش کرد، یک چیز است، و اینکه عده ای بخواهند با سوء استفاده از تن بی جان ناصر حجازی برای جنبش سبز “حیات مجازی” درست کنند، یک چیز دیگر. احساس را اما کنار بگذاریم، باید پذیرفت که حجازی نه “اسطوره ملی” بود و نه حتی مربی خوبی برای آبی ها، و الا این همه در ورزشگاه آزادی نمی شنید این شعار را از همین آبی ها که؛ “حجازی حیا کن، استقلال را رها کن!” احساس پرستی و مرده پرستی را اگر کنار بگذاریم، باید بپذیریم که همین الان هم و برفرض زنده بودن ناصر حجازی، هواداران استقلال حتما امیر قلعه نوعی و حتی می خواهم بگویم یکی مثل صمد مرفاوی را به حجازی ترجیح می دادند تا از تیم رقیب طعنه های جورواجور نشوند که: “حاجی فیروز!…”. اما اینکه چرا ناصر حجازی هرگز به مربی گری تیم ملی نرسید، بیش از آنکه دلیل شخصی و شخصیتی داشته باشد و بیشتر از آنکه ناظر بر برخی رفتارهای ناصر باشد، “دلیل فنی” داشت و این دلیل نشات از کارنامه ناموفق او در عرصه مربی گری گرفته بود. این هم که می گویند حجازی “بله قربان گو” نبود، نه اینکه می خواهند لطفی به حجازی کنند، بلکه می خواهند موهبتی را نصیب جنبش سبز کنند. اولا؛ وزن ناصر حجازی آنقدر نبود که “بله قربان گو” بودن یا نبودنش اهمیتی داشته باشد. ثانیا؛ حجازی اغلب چوب غرور بی جا و توهم بی حدش را می خورد؛ آنجا که حتی از تیم های شهرستانی پیشنهاد نداشت، اما نامزد انتخابات ریاست جمهوری می شد، آنجا که چشم دیدن موفقیت دیگر مربیان استقلال مثل همین امیر قلعه نوعی را نداشت، و آنجا که معتقد بود کارلوس کی روش مربی بزرگی نیست! ثالثا؛ بر خلاف این مظلوم نمایی که همیشه ناصر حجازی شگردش بود و این روزها زیاد درباره اش مظلوم نمایی می کنند، واقعیت این است که ناصر حجازی در زمان حیات حتی بیش از استحقاقش مشمول لطف و بخشش شد. هوایش را می داشتند، می گفتند که مسئولان آمده اند سوء استفاده کنند از محبوبیتش! هوایش را مثلا نمی داشتند، می گفتند که ناصرخان دارد چوب زبانش را می خورد! حرفم این است: ملت ما تا “اسطوره واقعی” دارد، حتما مرده پرستی نمی کند. حرفم این است: جنبش سبز بهتر است به جای مرده پرستی، برای نعش بی جان خود فاتحه بخواند.


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]

سلام و عذرتقصیر


مدتی است شدیدا" گرفتارم طبیعتا" به روز هم نیستم . لذا فعلا" متن های مناسبتی داداش حسین عزیزم را از قطعه ی مقدس 26 عاریت می گیرم ، مطالعه بفرمایید تاانشاءالله بامتنی جدید ، چشمان زیبایتان را برای لحظاتی ازآن خود کنم .


قهرمان قصه ما، “چمران” دلی داشت به زلالی آسمان. یک دستش اسلحه بود، اما با آن یکی دست داشت ناز می کرد گل آفتابگردان را. از آن مصطفی های خوب روزگار بود. دنیا دیده بود، اما هیچ کجا برایش “جنوب” نمی شد. عاشق این بود که در شبهای جنوب، با خدا “نیایش” کند. سجاده اش را پهن کند در آتش و سیراب کند کام خود را از عطش بندگی. از بس که قشنگ با خدا حرف می زد. گاهی مسافر بود و نماز را مثل دلش، “شکسته” می خواند و گاه مجروح بود و نماز را مثل مادران شهدای جبل عامل، “نشسته” می خواند. همیشه خدا را می خواند، چه وقتی که داشت در آمریکا درس می خواند، چه وقتی که در ناحیه مقدسه “ضاحیه” بود و چه آن دم که در دهلاویه به خدا پیوست. قبل از شهادت، بارها کشته بود نفسش را در قتلگاه اشک. آنجا که شمع بود و می سوخت، پروانه بود و می سوخت، گل بود و می سوخت. از او جز “عشق” چیزی به یادگار نماند برای جنوب. جنوبی که ذره ذره داشت آب می شد، و اگر مصطفی به دادش نرسیده بود، از این شمع، جز قطره ای اشک، هیچ باقی نمی ماند. مصطفی در جنوب یاد داد که با سلاح ایمان، اسلحه اخلاص می شود عارفانه جنگید. گفت: “دل آینه صورت غیب است ولیکن، شرط است که بر آینه زنگار نباشد”. خالی از کینه بود سینه مصطفی. نسبت به دشمن، بغض داشت، اما از دوست، کینه نداشت. حرف پشت سرش زیاد بود، او اما تیر، رویاروی، و فقط به دشمن می زد. در جنوب لبنان کارش گرفته بود، اما به عشق امام به ایران برگشت تا باز هم در جنوب، در جنوبی دیگر، عارفانه بجنگد. عارفانه جنگیدن، یعنی تو در روز با دشمن بجنگی و در شب، با نفس خویش. با همان نفس، که تو را از خدا دور می کند و پیروزی های تو را در صبحگاهان علیه دشمن، بدل به حجاب می کند، تا خود را ببینی و خدا را نبینی. چمران خدا را می خواست و خدا را می خواند و خود را جز برای خدا هزینه نکرد. زمانی که لبنان بود، سیدحسن نصرالله 2 الگو داشت؛ یکی دکتر مصطفی، یکی هم برادر احمد. دبیر کل حزب الله بارها افتخار کرده که جنگ و زندگی را در عنفوان جوانی و در جنوب مدیون این 2 بوده. از برادر احمد، دلیری و سر نترس و ایستادگی و مقاومت و جنگ و جنگ و جنگ آموخته و از دکتر مصطفی، همین جنگ را با طعم زندگی. بندگی. خلوص. ایثار. گرامی باد یاد شهید دهلاویه که مقتلش زیارتگه زائران جنوب و مجاوران نور است. گرامی باد یاد شهدای ستاد جنگ های نامنظم. گرامی باد یاد پرستوهایی که شهادت با بال زخمی، هوای نظم نامنظم پروازشان را داشت تا اوج بهشت. چمران مجنون خدا بود و لیلی از مجنون، جنون می خواهد، نه نظم! باید منظم باشی در دیوانگی…


واما شریعتی ...


“خدا” را مظهر غیرت، “محمد” را پیامبر بیداری، آزادی و قدرت، “علی” را بنیان گذار وحدت، “فاطمه” را فاطمه، “حسین” را وارث آدم، “شهادت” را یک انتخاب، “دعا” را یک مجاهده و “اشک” را زبان عشق می دانست. مامش ولی “زینب” بود. او را “رسول امین برادر” خطاب می کرد. می گفت: “مردانگی در رکاب این زن، جوانمردی آموخته است”. آری! خود را خاک پای اهل بیت می دانست. آرزو داشت سر بر در خانه گلین زهرا بگذارد و غم قرن ها را زار بگرید. چه اینکه زاده فقر بود و شرافت را در طلا نمی دانست. جزء معدود روشنفکرانی بود که هر چه بیشتر از عمرش می گذشت، بیدارتر می شد، نه بیمارتر. خدا را شکر هر چه هم بیشتر می گذرد، روشنفکران بیمار کمتر از ریسمان او آویزان می شوند؛ الحق و الانصاف او را دیگر نشناخته، نمی توان مدح کرد. آخر “ستایش” را تنها بعد از “شناخت” روا می دانست. نمی توانست تحمل کند که امت علی، رسم علی را قربانی اسم علی کرده باشد. به گمانم یاری بود برای دین و تیری بر قلب نفاق. نه! دشمن روحانیت نبود. “حوزه” را آخرین سنگر ایستادگی در برابر اجانب می دانست. حرف دلش را جز به “روحانی راستین” نمی زد؛ مرید افکار مطهر و آگاه بود. استاد هم از این خوشش می آمد که دکتر “وارسته” بود. خوب یا بد، خودش بود. خودش. یک جامعه شناس مسلمان.  به قول “آقا” درد دین داشت. برای دین، ایدئولوژی قائل بود. دین را بدون چارچوب قبول نمی کرد. از انگ نمی ترسید. دین ژله ای را مطلوب روشنفکرانی می دانست که نان را به نرخ روز می خورند. او حتی آزادی را هم در درون دین جست و جو می کرد. هویت داشت. حریت را هرگز به دموکراسی نمی فروخت. با نوک پیکان قلمش 3 ضلعی زر و زور و تزویر را نشانه می گرفت. جهل دوست را مکمل مکر دشمن می دانست و بی شعوری را مادر کفر. تحجر را بر نمی تافت. تعصب برایش دشوار بود. خوارج را سمبل بلاهت می دانست. آنها را “دیانت مداران ولایت ندار” شناخته بود. افسوس می خورد که چرا آدمی باید در فضای دلخواه دشمن تنفس کند، از او مواجب بگیرد و کلمات او را نشخوار کند. زنده یاد اگر بود خوارج امروز را خردموکرات هایی می دانست که آزادی را به رخ علی می کشند. چه اینکه علی را “آزادی ناطق” خطاب می کرد. دوست متدینین بود و خصم انسان های بی ایمان. ارزش هر کاری را در جامعه، به اندازه ای می دانست که دشمن از آن کار ضربه می بیند. او نمایش را می کوبید، نه نیایش را. ادعا را می کوبید، نه دعا را. خلافت را می کوبید، نه ولایت را. ابن ملجم را می کوبید، نه مالک را. تحجر را می کوبید، نه تهجد را. آئین غلط را می کوبید، نه دین را. خوارج را می کوبید، نه ولی دین را. از اینها گذشته، نقد می کرد به قصد اصلاح، نمی کوبید به نیت تخریب. اگر هم می کوبید “ایالت عیش” را می کوبید، نه “ولایت عشق” را. تازه! دموکراسی را هم متعهد کرده بود به عقل و شرع، و این یعنی در نظر او، علی همیشه مشروع است؛ چه با یک تن مالک، چه با یک وطن مالک. با این همه او بالاخره انسان بود و انسان هم جایزالخطا، و مگر نه اینکه همه ما کم و بیش چنین هستیم؟!… و عاقبت همان گونه مرد که زیست؛ چه اینکه شریعتی، شریعتی است! امروز اما این نوشته با ویرایش جدید، این می شود که شریعتی، علی را “عدالت ناطق” می دانست و معتقد بود خوارج کسانی هستند که عدالت را به رخ ولایت می کشند!


 


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]
درباره وبلاگ

احمد[32]
(( دانشجوی عارف، شهید وحید شادیفر)) چه کسانی بهتر از شهدا، می توانند مدیریت کنند. آنان که از خود رستند و به خدا پیوستند. پس هان ای شهیدان، بگیرید دست ما را و خود هدایتمان کنید، به آنچه که خیر و صلاح ما در آن است. به یاد تمام شهیدان انقلاب، بخصوص شهید عزیز، (وحید شادیفر).
جنبش وبلاگی کمک به اشراف زادگان نیازمند