سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
احمد - چشم انتظار
امکانات وبلاگ
بازدید امروز: 38
بازدید دیروز: 43
کل بازدیدها: 8414

هیچ کینه توزی را دوستی نیست . [امام علی علیه السلام]
   1   2   3   4   5   >>   >

جهت درج لوگو در وبلاگ، از اسکریپت زیر استفاده نمایید.


<span style="position:absolute; left:0px; top:0px;">
<a target=_blank href="http://ashraafeniazmand.parsiblog.com/" _wpro_href="http://ashraafeniazmand.parsiblog.com//"><img border=0 src="http://s1.picofile.com/file/7340491826/weblog1.gif" _wpro_src="http://s1.picofile.com/file/7340491826/weblog1.gif" alt="
جنبش وبلاگی کمک به اشراف زادگان نیازمند"></a>
</span>


می توانید به آدرس ذیل نیز مراجعه نمایید:


http://ashraafeniazmand.parsiblog.com


[ پنج شنبه 10/1/91 ] [ 4:21 عصر ] [ احمد ]

ادامه از پست قبل...


قسمت دوم:


آب سرد، وسط زمستون، رو سرت بریزن، چه حسی داری؟! همون حس رو، من همون لحظه داشتم. دنبال چند نفر می گشتم، که هم درد من باشند، که خوشبختانه، کم نبودند کسانی که، با کفش وارد شده بودندشان!! کمی دلم آرام گرفت. اما آن برادر سرباز، ول کن نبود. و دائم می گفت: آقایون اگه کفش دارین، برگردین که راهتون نمی دهند. یکی از اون وسط داد زد: عزیز! ما مگه می تونیم برگردیم، از بین این همه جمعیت؟! خلاصه؛ تو فکر راه حلی بودم، که دیدم بارانی از کفش، از بالای سرم، به سمت سقف مُشَمایی جایگاه بازرسی، باریدن گرفت! من هم به نفر جلوییم گفتم: تو هم که کفش داری. بیا کفش هامون رو بندازیم اون بالا. برگشتنی، اگه بود، که بر می داریم. اگه نبود هم مهم نیست. مهم اینه که آقامون رو زیارت کردیم. پسره با کمی مکث گفت: عجله نکن! هنوز که خیلی راه مونده. شاید قانون جدید تصویب شد، کامل صحبتش تموم نشده بود، که همون جناب مأمور، انگار که از غیب پیام گرفته باشه، با شوقی که در چشمش معلوم بود، اعلام کرد: آقایونی که کفش دارند، مشکلی برای ورود نیست. و می تونند، بعد از بازرسی، وارد بشن. وای خدا... ممنونتم. چه حالی دادی امروز به ما. طفلی دلم سوخت! برای اونهایی که، کفش هاشون رو پرتاب کرده بودند.


یکی دونفری مونده بود به من، که یک مأمور گفت: اون هایی که کفش دارند، بدهند برای بازرسی. من و نفر جلویی، که نوبتمون شده بود، کفش هامون رو دادیم. و ایشون هم بعد از بازرسی، به ما تحویل داد. مأمور بازرسی بدنی، گفت: هر چی توی جیب هاتون دارین، دستتون بگیرین. من هم سریع بین اون همه فشار، جیب هامو خالی کردم. و تا دست بردم داخل جیب کتم، کنترل ماشین اومد تو دستم! دلم گُرّی ریخت پایین! حالا بیا و درستش کن. اونجا آرزو کردم؛ ای کاش، از خونه پیاده می اومدم، اما این سر خر رو با خودم نمی آوردم! ولی کاریش نمی شد کرد. نوبتم که رسید، جناب مأمور گفت: این چیه لای وسایلت؟! گفتم: سِویچ ماشینه! گفت: این که ریموت داره. ممنوعه... برادر مجید؛ این آقا رو راهنمایی کنید بیرون... آخه برای چی عزیزم؟! بیا امتحانش کن. نه آقا، این حرف هاش نیست. برو با مسئولمون صحبت کن. رفتم سراغ پاسدار قد بلند و تنومندی، که کمی عقب تر ایستاده بود. ملتمسانه بهش گفتم: حاجی! تو رو خدا، ما رو راه بنداز. به جان خودم، یادم از این لعنتی نبود. یه نگاهی بهم کرد و گفت: یه جا بذارش، بعد برو تو. رفتم یه گوشه، هرچی گشتم یه جای مطمئن پیدا کنم، به جز یک جا! جای دیگه ای به ذهنم نرسید.


باز هم با دخالت همان ملعونی که عرض شد! بهترین جا، داخل کفشم بود. به طرز ماهرانه، و فوق سریع، ریموت رو، داخل کفش انداخته و بعد از تشکر از آن برادر، به سمت درب ورودی حرکت کردم. چشمتان روز بد نبیند! چند قدمی تا رواق امام خمینی (ره) فاصله داشتم، که پاسداری که آنجا ایستاده بود، گفت: جناب! کفش هاتون رو لطف کنید. گفتم بازرسی شده برادر. گفت: می دونم برای خندشه!! من هم نا امیدانه، کفش ها رو که داخل نایلون بود، به ایشون دادم. کمی تکان داد و با همون لهجه ی خودمون گفت: ای چیه توش لُق لُق مُکُنه؟! گفتم: چه عرض کنم. دستش رو کرد تو کفش و کنترل رو در آورد. نگاهی به من کرد و سپس، به همون جناب تنومند و درشت اندام، گفت: برادر مصطفی، ایشون رو راهنمایی کنید. تا چشم برادر مصطفی به من افتاد، گفت: مگه قرار نبود بری یه جا بذاریش؟ در عین حالی که سر و صورتم، خیس عرق بود (کمی از فشار وارده و بیشترش از خجالت)، فقط گفتم: شرمنده! ایشون هم متقابلا"، با ابراز همدردی گفت: منم شرمنده! بفرمایید بیرون. دیگه التماس فایده نداشت و حقیر، دست از پا دراز تر، با احترام به بیرون هدایت شدم.


خیلی بهم ریخته و پَکَر از این اتفاق، دوباره برگشتم سر خانه ی اول! صحن کوثر. ساعت 15:45 رفتم روبروی اسکوربورد بزرگی، که تعبیه شده بود، ایستادم به نظاره. و تصویر آقای نظام اسلامی رو، که البته صدا نداشت، نگاه می کردم. و به بی لیاقتی و بی توفیقی خودم غصه می خوردم.


اواخر مراسم بود. کمی آرامش پیدا کرده بودم. صدای دلنشین آقا، با لحن آرامش بخش، اما توفنده یشان، آدم رو به وجد می آورد. همینطور، که چهره ی حضرت ماه رو رصد می کردم، با خودم اینگونه مرور نمودم که؛ عجب! اگه خدا بخواد، کسی رو از یک توفیق بزرگ، بی بهره کنه، حتی می تونه، با یک (ریموت) بی ارزش، حالش رو جا بیاره. توجه می نمویی!


****************************************************************


غروب که به منزل برگشتم، مادرم گفت: ما که چشممون سفید شد به این تلویزیون. هرچی گشتیم، اون جلوها که بماند، عقب ها هم ندیدیمت! کجا بودی؟! گفتم: دستیار فیلم بردار!!


ریموت درد سر ساز!


[ چهارشنبه 2/1/91 ] [ 8:16 عصر ] [ احمد ]

حضرت آقا((روایتی متفاوت از یک دیدار))


قسمت اول:


ساعت 13:30 روز 91/1/1، پای سفره ی مامان، به همراه اعضای درجه ی یک خانواده! پلو سبزی با ماهی، تَنگِش یک مرغ شکم پر! نوید یک عصر لذت بخش رو برام تداعی می کرد. خواب قیلوله؟! نَه نَه... می گم براتون.


غایب بزرگ ظهر عیدی، بابا جونم بود. که رفته بودند حرم، کشیک فوق العاده. جاتون خالی. چه عطر و بویی. اول کمی ابروها رو، در هم کردم و با ژستی قناعت گونه، گفتم: مامان جون! دیگه چرا مرغ درست کردید؟ این همه غذا، اسراف... هنوز کلام منعقد نشده بود، که همشیره ی گرامی، با نهیبی زلزله گون، چهار ستون بدنم رو، به لرزه انداخت! که؛ خیلی خوب، نمی خواد زیاد جوش بیاری. اولا" که، خانوم خودت درست کرده، ثانیا"، برای عروس نو تهیه شده. من هم زیر چشمی، نگاهی به اخوی، و بعدش هم خفه خون!!


هنوز چند لقمه ای، از گلو پایین نرفته بود، که کنار دستم، وجود کسی رو احساس کردم!! کسی غیر از اعضای درجه ی یک خانواده! بدون یا الله هم، وارد شده بود. همه رو می دید ولی کسی اونو نه! درست حدس زدید... جناب شیطان علیه العنه، خودش رو، به زور تو بغل ما جا کرد و گفت: یه چیزی بگو. چرا ساکتی؟ می دونم که تو گلوت گیر کرده! بگو. کار ثواب که کتمان نداره. خلاصه؛ از او اصرار و از من انکار. و النهایه؛ طبق معمولِ غلبه ی نفس اماره، بر وجدان بیچاره! صِدام رو صاف کردم و بادی به غبغب: راستی! ما که داریم می ریم حرم، پابوس امام رضا (ع) و دست بوس حضرت آقا. برای همین، از همه عذر خواهی می کنم، که نمی تونم زیاد بمونم. باید زودتر برم، که جا برای ما هم پیدا بشه. البته یکی از بچه های بالا! قول داده، یه کارت ویژه برام در نظر بگیره. که اگه درست باشه، می تونین، من رو همون جلو مِلوها! بِین مسئولین، ببینین، از تلویزیون!


ناهار که تموم شد، ساعت هم از 14 چند دقیقه ای گذشت. وضویی ساختیم و با خانواده، خداحافظی. ماشین رو سوار شدم، و کت شلوار شیک، و کفش های نو، و دلی پر از امید، و خیابان های خلوت، البته تا میدان شهدا.


وسیله ی نقلیه رو، با لطف همیشگی نگهبانی اداره کل آموزش و پرورش، داخل اداره گذاشته، وسایل اضافی مثل موبایل و کلید و ساعت و ... رو، داخل داشبورد، و پس از دیده بوسی، با عزیزان نگهبان، و با دخالت همان مهمان ناخوانده ی پای سفره! به دوستان نگهبان هم، تفهیم شد، که قصد زیارت آقا رو کردیم. چقدر جای حاجی گرینوف اونجا خالی بود!


پیاده راه افتادم به سمت حرم امام رضا (ع). در راه، وقتی به مردمی که از حرم باز می گشتند، نگاه می کردم، احساس می کردم، فقط من یکی هستم، که توفیق زیارت یار نصیبم شده! وارد صحن جامع رضوی شدم. و مثل گل خنده زنان، و چون بلبل نغمه کنان!! در حال عزیمت به سمت صحن کوثر. همین که داخل شدم، دیدم وِلوِله ای، میان ملت است و چندین صف مطول، که نه سر آن پیدا بود، نه ته آن، و نه وسط آن! جملگی پا برهنه، و رسید در دست. فهمیدم که باید کفش ها را تحویل دهم. (بماند که بی تدبیری مسئولین آستان قدس، در انتخاب جا، نیاز به بررسی مجزا در زمانی دیگر دارد ). به سمت غرفه ها که رفتم، یاد ایام شله خوری در محرم افتادم! که جماعت، از سر و کله ی هم، بالا می رفتند، تا ظرفی را از شله، تبرکا" به منزل ببرند. دیدم با این وضع، تا شب هم نوبت من نمی شود. منتظر آن یار شدم، تا بلکه از راه برسد، و کارت ویژه و ادامه ی ماجرا! ولی از قرار این که، در مسیر، پاسخ تلفنم را نداده بود، بعید می دانستم به وعده ی خود وفا کند.


مأموری بالای داربست، با بلندگویی در دست، از ممنوعیت بردن وسایل ممنوعه، سخن می گفت، که کفش هم، جزئی از آن بود. راه باریکی، به اندازه ی نصف نفر! مأموران آستان قدس، با کمک تیم های حفاظتی، باز کزده بودند. و به صورت قطره چکانی، مردم به داخل، هدایت می شدند، جهت رسیدن به گیت بازرسی. ساعت هم عدد 14:45 رو نشان می داد. در حال قدم زدن بودم، که نفهمیدم چه شد! دیدم در میان سیل جمعیت، پاهایم از زمین کنده، و به سمت درب ورودی، در حال انتقال هستم! حدستان درست است... ملت، طاقتشان طاق شده بود، و با یک حرکت خود جوش، به سمت درب ورودی، هجوم آوردند. و هر کس چون من، در مسیر بود، خواسته یا ناخواسته، با کفش یا بدون کفش، به داخل هدایت می شد. مقاومت مأمورین، فایده ای نداشت. و مردم ریختند داخل. من از یک باب خوشحال، به خاطر ورود بی دغدغه، اما با فشار شبیه فشار شب اول قبر، و از جهتی! نگران، که وضعیت بازرسی چه می شود؟ که خوشبختانه، پس از قرار گرفتن، در مسیر محل بازرسی، متوجه شدم، که ورودی اصلی، جلوتر است. جانم برایتان بگوید؛ مشعوف! از میان بری، که قسمت گردیده، در دل قند آب می کردم. در میان سلام و صلوات مردم، برای سلامتی حضرت آقا، صدای نخراشیده ای، که حکایت از گرفتگی گلو، به جهت تذکرات چند ساعته داشت، گوشم را متوجه خود کرد. آقایون عزیز! هرکس کفش داره، برگرده بی خود وای نایستین...


ادامه در پست بعدی...


[ چهارشنبه 2/1/91 ] [ 8:8 عصر ] [ احمد ]

متنی از (حسین قدیانی) مدیر وب سایت قطعه ی 26


حسین قدیانیwww.ghadiany.ir


اگر آقای هاشمی در انتخابات سال 88 از خود چیزی جز «نامه سرگشاده» به جا نگذاشت، اظهار نظر ایشان بعد از رای دادن روز جمعه را می توان «ناله سرگشاده» نامید، آنجا که گفت: ان شاء الله نتیجه انتخابات، همان رایی باشد که ملت درون صندوق می اندازد! در این باره لازم است چند سئوال از آقای هاشمی بپرسیم.


1: اگر آقای هاشمی به سلامت نتیجه انتخابات تا این حد تردید دارد، پس لزوم شرکت ایشان در چنین انتخاباتی چیست؟!


2: آیا شرکت ایشان در انتخابات را نمی توان دال بر این گرفت که ناله سرگشاده، بیش از اینکه بیانگر نگرانی ایشان از سرنوشت رای مردم باشد، مصرف سیاسی، به معنای پیام برای ضد انقلاب دارد؟!


3: برای اینکه آقای هاشمی، دقیقا، بی کم و کاست و حتی بدون واسطه صندوق انتخابات، متوجه رای مردم شود، آیا چیزی واضح تر از اصلی ترین شعارهای یوم الله سراسری 9 دی وجود دارد؟!


4: فرض کنیم جمهوری اسلامی، یعنی همان نظامی که آقای هاشمی رئیس مجمع تشخیص مصلحت آن هستند و تا همین چند وقت پیش، تکیه بر صندلی ریاست مجلس خبرگان رهبری اش داده بودند، در رای مردم دست می برد، آیا شعارهای 9 دی را نیز می توان تقلبی خواند؟! آنجا که فقط و فقط مردم بودند و نه خبری از وزارت کشور بود و نه خبری از شورای نگهبان؟!


5: باز هم فرض کنیم، مردم همیشه در صحنه ما، که خود رای می دهند، و به دست معتمدینی از جنس خودشان، رای شان را می شمرند، بدون ملاحظه برخی چیزها، قصد می کردند رای و نظرشان درباره آقای هاشمی را حتی واضح تر از شعارهای 9 دی، عملی می کردند، در آن صورت نتیجه و برایند رای مردم چه می شد؟! گیرم اعتماد مردم به دستگاه قضایی نبود، گیرم اعتقاد مردم به تصمیمات از سر مصلحت سنجی بزرگان جمهوری اسلامی نبود، محصول این بی اعتمادی و اعتقادی چه می توانست باشد؟!


6: این وسط قطعا اگر به جبر روزگار و مراعات پاره ای مسائل و بعضی مصالح، گاهی رای و نظر مردم مثلا در صدا و سیما، سانسور می شود، طرفه حکایت اینجاست که این تقلب، اتفاقا به نفع آقای هاشمی است! آیا رسانه ملی، می توانست همه شعارهای 9 دی را از صدا و سیما پخش کند؟! آیا قوه قضائیه می تواند و ممکن است همان قضاوت مردم درباره آقای هاشمی و خاندان ایشان را بدون رعایت هیچ مصلحتی اجرا کند؟! پس تقلب و سانسوری اگر هست، حتما به نفع آقای هاشمی است! و آقای هاشمی باید مسرور باشد که مردم به خاطر اعتماد و اعتقادشان به نظام، گاهی نظر و شعار خود را فدای درک شرایط و اقتضائات می کنند، و الا باید از آقای هاشمی خواست که خیلی دربند رای واقعی مردم نباشد! این رای، خیلی خیلی خیلی به ضرر ایشان تمام می شود!


7: آقای هاشمی باید پاسخ دهد چرا و با کدام رفتار و گفتار، تا این حد خودشان را جایزالنفرین توده های ملت کرده اند؟! این همه نقد و لعن و نفرین که دیگر ربطی به شمارش آرا توسط جمهوری اسلامی ندارد! آیا مردم در 9 دی، شعارهای خود را درون صندوق انتخابات انداختند؟! آیا جمهوری اسلامی در گلوی مردم، حلقوم آحاد ملت هم ممکن است تقلب کند؟!


8: آقای هاشمی باید پاسخ دهد که چرا تا دیروز، ما به ایشان می گفتیم که سرنوشت خودتان را با امثال آقای خاتمی گره نزنید، اما امروز، باید به سیدمحمد خاتمی بگوییم؛ لطف می کنی اگر سرنوشت خود را گره به زلف خاندان ضد رای نزنی!!


9: گذشته از همه این حرف ها، آقای هاشمی باید بگوید که «م. ه» کی برای محاکمه و مجازات به ایران برمی گردد؟! آیا مبارزه با تبعیض و مجازات آقازاده های آشوب گر، رای واقعی این مردم نیست؟! و آیا آقای هاشمی دنبال دانستن رای حقیقی این مردم نیست؟! اگر «م. ه» برای رتق و فتق امور دانشگاه آزاد، ماموریت از طرف آقای جاسبی داشت، این ماموریت، چندی است به اتمام رسیده است!!


10: آقای هاشمی باید بگوید چه کرده با خود، که 2 سال بعد از فتنه هشتاد و اشک، دیگر کسی به محصولات سرگشاده ایشان وقعی نمی نهد؟! در طول این 2 سال، چه اتفاقی رخ داده که اگر منافقین به نامه سرگشاده، وقعی نهادند، اما دیگر کسی رد ناله سرگشاده را نمی گیرد؟! آیا نه فقط دوست، که حتی دشمن هم خلق و خوی ایشان را شناخته است؟! آیا نه فقط مومن، که حتی منافق هم می داند که از یک سوراخ سرگشاده، نباید، بیش از یک بار، گزیده شود؟!


11: آقای هاشمی باید توضیح دهد که چرا اصلی ترین رمز و راز موفقیت هر نامزدی در هر انتخاباتی، اعلام برائت بیشتر و علنی تر از خاندان ضد رای است؟! ایشان باید بگوید که چرا از عمار و خودعماربین گرفته تا مردود و ساکت و کاسب و چه و چه، هر نامزدی دنبال نشان دادن فاصله بیشتر خود با خاندانی است که به شدت با «بحران محبوبیت» مواجه است؟! این همه بیانگر عمق کدامین فاجعه است؟!


¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤


کاش می شد صدا و سیمای جمهوری اسلامی، دربیاورد آقای هاشمی را از نگرانی، و یک بار برای همیشه، اصلی ترین نظر، بلکه رای واقعی توده ها، را که از حلقوم مظلوم «باشگاه سراسری چهارشنبه» بیرون آمد، نشان دهد به ایشان! کاش می شد دستگاه محترم قضایی، به جای اجرای عدالت با تکیه بر عناصر حکمت و مصلحت و سنجش اقتضائات و رعایت احترامات، قضاوت مردم درباره آقای هاشمی را مبنای عدل قرار می داد، که ظاهرا آقای هاشمی، خود دنبال دانستن داوری و قضاوت و رای مردم اند. کاش مدعی العموم، یک بار برای همیشه، بی هیچ ملاحظه ای، مدعی عموم ملت می شد، تا آقای هاشمی بهتر و بیشتر از قبل، از رای این ملت با خبر می شد! آری! جمهوری اسلامی، اهل تقلب، اهل سانسور نیست، اما هر جا که به اقتضای روزگار، بخشی از رای و نظر و داد و بی داد مردمش را پنهان کرده، اتفاقا تقلب کرده به نفع آقای هاشمی!! آقای هاشمی! شما یکی باید از همه بیشتر جمهوری اسلامی را دوشت داشته باشید؛ این نظام اگر نبود، و اعتماد و اعتقاد این ملت، به مقام ولایت اگر نبود، معلوم نبود رای مردم، چه می کرد با خاندان اشراف. اصلا معلوم نبود!


راستی آقای هاشمی! می دانی یکی از افراد اهل تقلب در جمهوری اسلامی کیست؟! همین سردبیر روزنامه وطن امروز که تا به حال اجازه نداده اصلی ترین شعار یوم الله 9 دی را که علیه شما نواخته شد، بنویسم در این روزنامه. این شعار این بود: «ایران که باغ پسته بابات نیست، مملکت علی که بی صاحاب نیست». 


[ شنبه 13/12/90 ] [ 11:18 عصر ] [ احمد ]

حاج خلیل موحدی


حاج خلیل موحدیتقدیم به، خلیلِ عشق، درصد!


برای شادی روح بلند پدر بزرگوارش و مادر مکرمه اش صلوات...


www.hajkhaleel.ir


شاید! خیلی بچه هایی که با حاج خلیل موحد، ارتباط دارند و سر و سری! بیشتر حاجی رو، به یک رزمنده ی شوخ طبعِ حاضر جوابِ مملو از خاطرات دوران دفاع مقدس، که سرش درد می کنه برای خلق موقعیتی، که چند تا جوون مشتاق و غیر مشتاق! رو دور خودش جمع کنه و، بگه از خیلی نا گفته های و نا نوشته های جنگ، بشناسند...



شاید! خیلی از برو بچ هیئتی و بسیجی و دانشجو و حتی دانش آموز، حاج خلیل رو پای ثابت اردوهای راهیان نور و روایت گریش از رشادت های هم رزماش و دوستان شهیدش، بشناسند. حاج خلیلی که پایان و آغاز هر سال شمسی، وَ اِاِاِی...! گاهی در تابستان، برای حضور ایشون به عنوان راوی و مداح و مدیر کاروان و تدارکات چی و...! جبهه ی جنوب و غرب، سرو دست می شکنند...


شاید! خیلی از سرداران سپاه خراسان، حاج خلیل رو به شجاعت و مدیریتِ نظامی و استراتژیک، و در عین حال تواضعش بشناسند...


شاید! خیلی از خانواده های معظم شهدای مشهد، حاج خلیل رو به اخلاص و صفای باطن و صدای گرم و گیراش و اصل و نسب خانوادگی و خیـّـر بودن، بشناسند...


شاید! خیلی از جوون های امروزی، که با حاجی حشر و نشری دارند و دست بر قضا، گوی سبقت در رفاقت رو از رفقای قدیمی ربودند! حاج خلیل موحد رو، به روشن فکری و جوان شناسیش بشناسند...


و شاید... شاید! خیلی از دوستانش که همچون او، جامانده از کاروان عشق، و ستاره های درخشانِ خفته بر خاک شلمچه و طلائیه و دهلاویه و فکه و چزابه اند...، حاج خلیل رو به ناله های ضجه وار، در تاریکیِ شب های بهشت رضا (ع)، در جوار مزار ستاره های خمینی (ره) بشناسند...سینه زدن های بی صدایی! که؛ حسین حسین گویانِ آن، ارواح مطهر شهیدان کوی رضاست.


به هر حال... هرکس حاجی رو به گونه ای شناخته. و جمع این خصلت ها و خصایص خوب، در وجود یک انسان، ممکن نیست، مگه این که دانش آموخته ی مکتب ثارالله باشی و در عمل، زندگیت عطر و بوی حسین (ع) بده.


ستاره بودن رو خوب تمرین کرده باشی و، از پس امتحان های سخت ولایت شناسی و ولایت پذیری، سر بلند بیرون آمده باشی. تا درخشش مدالِ عمار بودنِ خامنه ای عزیز(حفظه الله) برگردنت، چشم دشمنان را کور و دل دوستان را شاد کند.


&&&********************&&&


بگذرم...


نکته ای که شاید کمتر در خصوص حاجی، به اون عنایت داشته ایم و حالا وقت بازگو کردن آن است، بی گمان وظیفه شناسی و موقعیت شناسی و بصیرت آموزی است، که در وجود چند وجهی ایشان کاملا آشکار است. حتما" آنان که می شناسند حاج خلیل را، تصدیق می کنند این حرف را. که حاج خلیل، همیشه در تحلیل رویدادها و وقایعِ سیاسی و اجتماعی فرهنگی و...، چند قدم جلوتر از بسیاری صاحب نظرانِ صاحب کرسی و رأی، در استان و حتی کشور بوده است بدون این که حتی فکر اظهار فضل رو هم در برابر کسی داشته باشد.


در این 15 سالی که توفیق شاگردی در محضر ایشون رو داشتم، بارها بر من ثابت شده، که جنس رفتارها و گفتارها و عملکردهاش، منطبق با اصول تغییر ناپذیر و مسلم انقلاب و منویات جانشین امام معصوم، حضرت آیه الله خامنه ایست.


به نظر من حاج خلیل موحد، یک سند ارزشمند و یک گنجینه ی گران بهاست، که شاید حضور در صحنه ی رقابت انتخاباتی، کمک کنه تا گوشه ای از اون واقعیت و حقیقت وجودی این مرد، که سالها از دید ما مخفی کرده بود رو بشناسیم.


به سهم خودم، از صمیم قلب، آرزو می کنم؛ در این جبهه هم، همچون جبهه ی هشت ساله ی دفاع از ارزش ها، سربلند بیرون آید.


چه انتخاب گردد و چه نگردد. ما مأمور به تکلیفیم و بس.


آنان که به راه عشق، سرگردانند.


پیچ و خم این مسیر را می دانند.


از سجده ی بی رکوعشان، پیدا بود.


بی دست، نماز عاشقی می خوانند.


[ جمعه 5/12/90 ] [ 3:14 عصر ] [ احمد ]
   1   2   3   4   5   >>   >
درباره وبلاگ

احمد[32]
(( دانشجوی عارف، شهید وحید شادیفر)) چه کسانی بهتر از شهدا، می توانند مدیریت کنند. آنان که از خود رستند و به خدا پیوستند. پس هان ای شهیدان، بگیرید دست ما را و خود هدایتمان کنید، به آنچه که خیر و صلاح ما در آن است. به یاد تمام شهیدان انقلاب، بخصوص شهید عزیز، (وحید شادیفر).
جنبش وبلاگی کمک به اشراف زادگان نیازمند