سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دی 90 - چشم انتظار
امکانات وبلاگ
بازدید امروز: 34
بازدید دیروز: 43
کل بازدیدها: 8410

یا دانشمند باش و یا دانشجو و مبادا که بازیگوش و لذت جو باشی . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

 


نوشته ای از مهدی آذر پندار در سایت رجا نیوز


هنگامی که نخستین قسمت سریال «تاثریا» با آن آیه‌ی ابتدای تیتراژش از تلویزیون پخش شد، فکر می‌کردیم که بعد از شاهکار «وضعیت سفید» ، انتظار ما برای دیدن یک سریال خوش مضمون و خوش فرم طولانی نمی‌شود و «تا ثریا» به علت پرداختن به یک موضوع مبتلا به جامعه و یک دغدغه‌ی قرآنی -یعنی رباـ سریالی خواهد شد به یاد ماندنی. حضور سیروس مقدم در مقام کارگردانی این سریال هم امیدوارترمان می‌کرد به اینکه شاید موفقیت سریال «پایتخت» دوباره تکرار شود و بسیاری از کدورت‌های اخیر بین قشر مذهبی و رسانه‌ی ملی مرتفع شود؛ کدورت‌هایی که به دلیل ضعف مفرط رسانه‌ی ملی در جریان وقایع فتنه‌ی 88 کلید خورد و با پخش سریال‌هایی همچون «ساختمان پزشکان» و دفاع جانانه‌ی معاون سیما از آن بیشتر و بیشتر شد. سریال که شروع شد، تمرکز قسمت‌های اول بر روی موضوع ربا و مال شبهه‌دار نشان می‌داد که ظاهراً حدس‎مان غلط نیست و قرار است به جای دیدن فیلم‌فارسی‌هایی همچون خیانت یک مرد ایرانی به زنش و بعد فلج شدن او به سبک سریال کلید اسرار(!) و یا حکایت نخ‌نما شده‌ی دوستی چندین ساله‌ی دو دوست قدیمی که بر سر هیچ و پوچ به دشمنی تبدیل می‌شود و موضوعات بی‌خاصیت دیگری از این دست، با یک سوژه‌ی جدید، با رنگ و بوی مذهبی و از جنس دغدغه های مردم روبرو شویم. اگرچه در همان قسمت‌های اول و در اوج خوش‌بینی، نحوه‌ی تصویربرداری کار برای‎مان سوال بود و اینکه چرا کارگردان تا این حد بر زشت و ترسناک جلوه دادن کاراکتر اصلی از طریق گرفتن کلوزآپ‌های متعدد و حتی اکستریم کلوزآپ‌های غیرمرسوم اصرار دارد. در کنار آن، رو گرفتن‌های افراطی و نحوه‌ی عجیب چادر سر کردن کاراکتر «ثریا» هم با علم به اینکه او در قسمت‌های بعدی قرار است بلغزد، مشکوک‌مان می‌کرد. کمی که کار جلو رفت، سوال‌های‌مان در مورد برخی ریز داستان‌های فرعی سریال بیشتر شد. اینکه برادر شوهر ثریا با وجود اینکه تقریباً شخصیتی منفی دارد و در زمان مرگ برادرش آشکارا با خواستگاری زودهنگامش از ثریا بی‌حیایی کرده است، چرا همیشه تسبیح به دست می‌گیرد؟ اینکه قرار است از رابطه‌ی ثریا و سرهنگ چه چیزی عاید بیننده شود؟ و در کنار این سوال‌ها، مسئله‌ی رابطه‌ی پویا -پسر ثریا- با دختر همکلاسی‌اش هم برای‎مان آزاردهنده شده بود. اینکه چرا در یک خانواده‌ی مذهبی کسی از دوستی پسر خانواده با یک دختر نامحرم ناراحت نمی‌شود و یا اگر هم نارحتی و مخالفتی هست، از آن جهت است که این دوستی به درس‌خواندن پویاخان لطمه می‌زند! اما در همین خانواده‌ی مذهبی همه در برابر رسمی شدن این رابطه و بهتر بگویم در برابر شرعی شدن آن موضع می‌گیرند؟ از آنجا که به سیروس مقدم خوش‌بین بودیم و نیز هنوز هم دغدغه‌ی سازندگان سریال را بابت پرداخت به موضوع «ربا» در آشفته بازار سریال‌های بی‌خاصیت مغتنم می‌دانستیم، سکوت کردیم. اما هنگامی که ثریا با سرهنگ ازدواج کرد و بعد در اثر یک اتفاق او را کشت، راستش را بخواهید دیگر یادمان رفت که این سریال در مورد چه بوده و قرار بوده چه بگوید! بیش از موضوع ربا، ذهن‌مان را این موضوع به خود مشغول کرد که راستی این خانواده‌ی مذهبی دوباره می‌تواند سروشکلی به خود بگیرد؟ آیا با مادری که پنهانی ازدواج کرده و بعد شوهرش را کشته است، می‌توان دوباره مثل قبل سر یک سفره نشست؟ آیا با دامادی چنین حریص (مسعود) می‌توان دوباره روابط خانوادگی برقرار کرد؟ اما از سوی دیگر قسمت خوش‎بین‌ ذهن‎مان مدام یادآوری می‌کرد که این اتفاقات به شدت تلخ، حاصل همین گرفتن رباست و اتفاقاً نویسنده پازل خوبی را برای عبرت مخاطب طراحی کرده است. بعد ازفکر کردن به این موضوع، اگرچه کمی قانع شده بودیم، اما هنوز چند سوال بی‌جواب داشتیم. اول اینکه اگر ورود به مقوله‌ی ربا تا این حد می‌تواند خطرناک باشد، پس چرا خانواده‌ی «آقا رضا» که تا گردن در این لجن‎زار ربا فرو رفته‌اند، سهم‌شان از مجازات‌ها کمتر از «ثریا» است؟ چرا مثلاً زن آقا رضا که با زیاده‌خواهی‌هایش ظاهراً عامل اصلی رو آوردن همسرش به نزول‌خواری بوده است، مثل ثریا تنبیه نمی‌شود؟ چرا دوربین فقط با ثریا نامهربان است و در مورد آقا رضا و همسرش قرار نیست چهره‌ی ترسناک و یا حداقل زشتی ترسیم شود؟ راستی چرا بقیه‌ی طلب‌کاران آقا رضا مثل «ثریا» بی‌آبرو و قاتل نشده‌اند؟ مگر «ثریا» بر خلاف بقیه، ابتدا راضی به مشارکت به‎جای ربا نشد؟ پس چرا بیش از دیگرانی که از همان ابتدا ربا را برگزیدند، مورد مجازات قرار گرفت؟


*****************************************************


اما شب گذشته (دوشنبه) ماجرا برای‎مان فرق کرد، اگرچه تا همین قسمت قبلی از اینکه چطور یک زن مذهبی به بدترین وجه جلوی مخاطب خرد و بی‌آبرو می‌شود، حرص می‌خوردیم ولی با این وجود، همه چیز را به دلیل خوش‌بینی به آثار ربا ربط می‌دادیم. اما دیشب متوجه شدیم که نه! انگار چادر ثریاست که برای او عامل دردسر شده است نه ربا! چرا که اگر چادر ثریا نبود و زیر پای سرهنگ گیر نمی‌کرد، سرهنگ هم نمی‌مرد و این همه دردسر به وجود نمی‌آمد و فقط ثریا می‌ماند و یک ازدواجی که فاش شدنش هم خیلی ترسناک نبوده است و البته مقداری مشکل اقتصادی! و انگار فرق ثریا با بقیه عاملین ربا، در همین چادر است و لاغیر! راستی نویسنده‌ی سریال چرا در صحنه‌ی تشریح قتل توسط ثریا، پای چادر او را وسط کشید؟ چرا ثریا که قرار است در این سریال نماد یک زن نگون‌بخت باشد، نیمی از صورتش را زیر چادر پنهان می‌کند و ادای سوپر مذهبی‌ها را در می‌آورد؟ آیا این نوع حجاب، با نحوه‌ی زندگی او و فرزندانش متناسب است؟ این نماهای غیر عادی از صورت ثریا به چه معناست؟ چرا نویسنده ماجرای ازدواج «پویا» و مخالفت ثریا با آن را در تقابل با ازدواج پنهانی ثریا قرار داده است؟ برای آنکه یک مادر مذهبی را به دلیل تناقض در گفتار و عملش جلوی چشم میلیون‌ها نفر از مخاطبین و در برابر فرزند جوانش لجن‌مال کند؟ تأثیر این سریال بر نوع نگاه جوانان به مادر خود چیست؟ آیا مسائلی از این دست، در قسمت‌های اخیر به جای مسئله‌ی ربا، به محوریت کار تبدیل نشده تا آنجا که اصلاً ماجرای مال شبهه‌ناک به فراموشی سپرده شده است؟ آیا اصلاً این مسائل در صداوسیما مورد توجه قرار می‌گیرد یا آنکه به بهانه‌ی توجه به موضوع ربا، می‌توان هر بلایی بر سر یک زن چادری محجبه آورد تا جایی که او به یک شخصیت ترحم برانگیز بیچاره تبدیل شود؟ حالا می‌توان با صراحت اعلام کرد که «ربا» در این سریال موضوع اصلی نیست و خود ثریاست که برای نویسنده جذابیت دارد. به همین خاطر او برای حفظ اصول دراماتیک، هر بلایی را که می‌خواهد سر ثریا آوار می‌کند و اصلاً به تاثیرات آن توجهی ندارد. و این نه مختص این سریال که به یک روال در صداوسیما تبدیل شده است.


 و در پایان یک دغدغه‌ی جدی! آقای ضرغامی! آقای دارابی! نگرانیم شکاف بین صداوسیما و مردمی که به چادر، به ریش تیغ نخورده، به شرعی شدن روابط دختر و پسر، به خانواده، به مفهوم مادر و به امثال آن تعصب دارند، به زودی به دره‌ای تبدیل شود. آیا شما نگران این موضوع نیستید؟ آیا از این سریال هم به خاطر توهین به چادر تقدیر خواهید کرد؟ آیا شما که خودتان خانواده‌های محجبه‌ای دارید، از اینکه در پر مخاطب‌ترین برنامه‌ی مجموعه‌ی تحت امر شما، این‌طور حجاب برتر به لجن کشیده شد، خجالت نکشیدید؟ آیا مدعی العموم که به‌درستی با ویژه‌نامه موهن روزنامه ایران (خاتون) برخورد کرد، با خاتون صداوسیمای ضرغامی هم برخورد خواهد کرد؟ راستی آقای دارابی کی مراسم تقدیر از «تا ثریا» را برگزار خواهد کرد؟


[ سه شنبه 27/10/90 ] [ 6:18 عصر ] [ احمد ]

شهیدی دیگر...دلنوشتی از حسین قدیانی برای شهید مصطفی احمدی روشن


www.ghadiany.ir


خاتمی، هاشمی، جاسبی، ناطق، اهل سکوت، فتنه گران و… چند تا محافظ دارند؟! و در عوض این همه محافظ و کوفت ضد گلوله، مشغول کدام خدمت اند؟! آیا این شهید و دیگر خبرگان عرصه علم و دانش، محافظ نمی خواهند؟! مگر دشمن رسما تهدید نکرده درباره جان برجستگان عرصه پیشرفت و فن آوری؟! و مگر این کار را قبلا نکرده؟! آیا در جمهوری اسلامی قرار است امر حفاظت، بیشتر از خودی ها، -آنهم خودی های خبره!- صرف ناکثین و ناکسینی شود که خطر عثمان شدن پیراهن شان هست؟! آیا قرار است عمار، -مثل همین عمار- فقط به این دلیل که عمار بی ادعاست، بدون محافظ باشد؟! اینگونه می خواهیم دفاع کنیم از جان اساتید، بزرگان و دانشمندان هسته ای کشورمان؟! پس با عرض معذرت… و قبل از اینکه جوابم بدهید؛ «آخه ما مگه یکی دو تا دانشمند داریم، که از همه شان حفاظت کنیم؟!»، باید بگویم؛ خاک بر سر بی سلیقه مان! آهای دست اندرکاران! لطفا قبل از خواندن متن زیر، اول به چشمان معصوم و پاک علیرضای کوچک در عکس فوق نگاه کنید و بعد مطمئن باشید که دقیقا همین نگاه، جلوی تان و جلوی سهل انگاری امروزتان را روز محشر خواهد گرفت. آن روز، این طفل معصوم و این خون و همین خدا از شما خواهند پرسید؛ «چرا خاتمی ملعون، آن همه محافظ داشت، اما صیاد نداشت، اما… مصطفی احمدی روشن ها نداشتند؟!»… اگر فکر می کنید دارم تند می روم، یا اقتضائات عرصه حفاظت را نمی فهمم، یا حرف، دهان روز حساب و کتاب گذاشته ام، یا از تلاش شبانه روز بچه های عزیز حفاظت بی خبرم، یا همان جمله سبز…، پس زبان هم را نمی فهمیم؛ دیدار ما به قیامت!… راستی! دیده ام و شنیده ام که محافظان سران فتنه و راس فتنه، همیشه دست شان روی ماشه اسلحه است!!… و البته، دیده ام و شنیده ام خون دل خوردن های مادر «صیاد» را. کلا دیدار ما به قیامت!! راستی تر! می توانی خودت را به نفهمی بزنی و به من طعنه بزنی که؛ با احتساب حرف تو، نصف کشور باید محافظ نصف دیگر کشور باشند!! همان که گفتم قشنگ بود؛ کلا دیدار ما به قیامت!!       


*** *** ***


متن آسمانی و عرشی: هیچ نمی شناختمش. گناه که نیست. اعترافش هم گناه نیست… و تازه! مگر می شود خوبان بی ادعا را به همین راحتی ها شناسایی کرد؟! اصلا خاصیت «شهادت» همین است. زنده و جاودان می کند شهیدی را که قبلا نمی شناختی. خون هر شهید، مسیحانفس همان شهید است و شهادت، شهید را از گمنامی درمی آورد. این فقط یکی از معجزات خون شهید است. باری پیش از این نوشتم؛ «شهید، از همه به خدا بدهکارتر است، چون که شهید است». خدا به شهید، به واسطه شهادتش، لطفی می کند که من و تو، آگه بدان نیستیم و به اسرارش راه نداریم. الان فقط باید از «مصطفی احمدی روشن» بپرسی، مزه شهادت را. البته اگر لطف کند و جوابت را بدهد… و اگر داد، یارای شنیدنش را داشته باشی. داری؟!


زنگ زدم به چند تایی از بچه های صنعتی شریف که می شناختم. مقصودی که می خواستم، حاصل نشد. بهتر دیدم زنگ بزنم رضا شکیبایی وطن امروز که سال ها پیش از این، توی همین دانشگاه درس می خواند. مثل همیشه، که بی مقدمه، چند جمله اول نوشته جدیدم را برایش می خواندم، بنا کردم خواندن؛ «سردر دانشگاه، شده در باغ شهادت…».


رضا گفت: هم خوابگاهی بودیم با هم و از آن بچه حزب اللهی های زلال و پای کار بود. گفت: سیل خاطرات، درمی آورد اشک آدم را. گفت: توی مطلبت حتما به علیرضای کوچک، فرزند این شهید اشاره کن! اصلا با این بچه حرف بزن! گفت: تصویرش را دیدی؟! دیدی توی تلویزیون، همسرش را؟! پدر و مادرش را؟! گفت: مرا یاد دهه 60 انداختند و قصه صبر و ثبات. گفت: این شهید، حق این خانواده بود. گفت: همسرش هم دانشجوی صنعتی شریف بود… و همین چند روز پیش، وقتی که مصطفی را بیش از اندازه شاد و خوشحال دیده بود، ازش پرسید؛ چی شده مصطفی؟! و آنقدر این سئوال را تکرار کرد که مصطفی گفت: دیشب خواب «آقا» را دیدم که دستی به شانه ام انداخت، خندید و شال قشنگش را جا به جا کرد و فرمود: من از تو راضی ام مصطفی!


به رضا گفتم: روزگاری خمینی می گفت؛ جبهه برای ما یک دانشگاه است، اما حالا دانشگاه هم شده جبهه… و در باغ شهادت شده سردر دانشگاه. گفتم: خدا در هر مقطعی از تاریخ انقلاب، با خون شهیدی، بیمه می کند جمهوری اسلامی را و گمانم ملت، پای صندوق انتخابات، جواب لازمی به دشمن بدهد. این چند قطره خون، آن روز قشنگ اسفند، به شکل میلیونی خواهد جوشید…


رضا گفت: توی متنی که داری می نویسی، حتما روی سخنت علیرضا باشد.


*** *** ***


من با تو حرف ها دارم علیرضای کوچک، می زنم… مادرت، همان مادر من است در دهه 60 و چه خوب مادری است. من با تو حرف ها دارم علیرضای کوچک، می زنم… متن دیگری می خواهد و مجال دیگری، برادر کوچکم!


[ پنج شنبه 22/10/90 ] [ 7:19 صبح ] [ احمد ]

سفر به خیر


پیام تسلیت حضرت آقا به مناسبت درگذشت حاج بخشی:

بسم ا... الرحمن الرحیم


درگذشت پیر دلاور جبهه های جهاد، پدر دو شهید و همرزم و همراه هزاران شهید، مرحوم حاج ذبیح الله بخشی را به همه ی مجاهدان راه حق و به خانواده ی محترم آن مرحوم تسلیت می گویم و علو درجات و پاداش صبر و ثبات را برای ایشان از خداوند متعال مسالت می نمایم.


سید علی خامنه ای - 15/دی ماه/90


 

حاج ذبیح‌الله بخشی‌زاده سال 1312 در یکی از توابع اراک متولد شد. در سن 7 سالگی پدرش توسط نیروهای متفقین، به شهادت می رسد و او از آن پس مسئولیت خانواده را به عهده می‌گیرد. وی از دوران کودکی زندگی پرماجرایی داشت. پیوستن به آیت‌الله کاشانی و گروه شهید نواب صفوی در کودتای آمریکایی 28 مرداد و مبارزه با رژیم طاغوت از روزهای انقلابی وی به شمار می‌رود. حاجی بخشی از سن 47 سالگی به جبهه‌ اعزام شده و تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه‌ها بود؛ حضورش در هشت سال دفاع مقدس، شهادت فرزندان و دامادش در راه اسلام و علمداری وی در تمام صحنه‌های دفاع ولایت، روایتی است از پرباری زندگی این پیر جبهه‌ها. پیکر پاک مرحوم بخشی زاده که در روز 13/10/90 از قفس تن پرواز نمود، در روز جمعه 16/10/90 در قطعه ی 26 بهشت زهرا (س) در جوار مزار ابوالشهدا (افراسیابی) آرام خواهد گرفت.


سلام ای غم لحظه های جدایی...


خداحافظ ای شعر شب های روشن...


خداحافظ ای قصه ی عاشقانه...


[ چهارشنبه 14/10/90 ] [ 9:19 عصر ] [ احمد ]

پرواز تا خدا


اختصاصی تقدیم به دوست خوبم محسن نوروزی و همسر گرامی اش طیبه ی بافنده


دیروز برای یک خانواده روز جالب و در عین حال روز عجیبی بود... برگردم به چهل روز قبل. دقیقا" موقعی که دانش آموزان مدرسه رو به صف کرده بودیم و در حال اجرای مراسم صبحگاه، که وسطای مراسم، زنگ تلفنم به صدا در آمد. سریع رفتم توی دفتر و گوشی رو جواب دادم. از اون طرف خط، یه صدای ضعیفی به گوشم رسید با این مضمون که: فلانی راستی شنیدی علی بافنده شهید شده! با تعجب گفتم کدوم بافنده!؟ که فقط شنیدم گفت: برادر خانم محسن و تماس قطع شد. تازه به خودم اومدم که علی بافنده برادرِ خانم بافنده، دوست و همکار همسرم و همسر رفیق خودمه. بعد از این که کمی خودم رو جمع و جور کردم و از کل ما وقع بی خبر، توی اون موقعیت سریع تماس گرفتم با محسن که خودش هم فرزند شهیده.



الو سلام محسن. چی شده؟ قضیه درسته یا نه؟ در بین صدای بلند بگو (لا اله الا الله) مردم، که معلوم بود در حال تشییع جنازه هستند، یه چیزهایی شنیده و نشنیده، تسلیتی گفتم و از بچه هایی که بیشتر اطلاعات داشتند پرس و جو کردم.


بله... قضیه اینگونه بود که یکی دیگر از ستاره های حضرت ماه، و بسیجی با اخلاص و مرزدار استان، در درگیری با قاچاقچیان کوردل در هنگ مرزی صالح آباد، به درجه ی رفیع شهادت نائل گشته است. بی درنگ ذهنم مستقیم رفت سمت خواهرش طیبه خانم و با خود گفتم: خدایا کمکش کن که بتونه تحمل کنه. حالا دلیلش رو جلوتر خواهم گفت.


شهید علی بافنده رو کم و بیش می شناختم. ولی جالب بود خاطراتی که از زبان دوستان و خانواده ی داغدارش می شنیدم. تازه فهمیدم با حساب کتاب شهید شده! از دست بخشنده و اخلاق خوب و مردم داریش گرفته، تا تعهدش به انقلاب و نظام و خانواده. البته که از چنین خانواده ای که جملگی دوست دار نظام و رهبری هستند، چنین فرزندی بعید نیست. خدا به همسر جوانش صبر بده. تازه چند ماهی بیشتر نبود که رفته بود منزل خودش. یه هفته مشهد یه هفته مرز... خوشا به سعادتش...


دیروز چهل روز از شهادت، یا به عبارت بهتر، از ولادت دوباره ی علی بافنده می گذشت. و همه در تدارک برگزاری این مراسم بودند الا یک نفر!... و آن هم کسی نبود جز...خواهر گرامیش طیبه ی بافنده. چرا؟ مگه خدای نکرده اتفاقی افتاده؟ بله اتفاق افتاده بود ولی اتفاقی مبارک!


از جمع این خانواده، یک علی رفت و در چهلم شهادتش، ریحانه ای در سالروز شهادت دخت سه ساله ی ابا عبدالله الحسین(ع) حضرت رقیه (س) و با توسل به آن بانوی بزرگوار، به جای دایی شهیدش، پا به عرصه ی گیتی گذاشت.


آری او در بیمارستان، جشن شهادت برادر را با جشن ولادت فرزندی از نسل شهادت گره زده بود. حالا ریحانه در بدو تولد، هم نوه ی شهید است و هم خواهر زاده ی شهید. عجب سعادتی و عجب تقارنی. اینجاست که باید گفت:


""ولادت در ولادت""


http://razavi.basij.ir/?q=node/21578


[ شنبه 10/10/90 ] [ 7:0 عصر ] [ احمد ]

 


عصر امروز، "چهار هزار و نهصد و چهلمین" جلسه ی هیئت امنای دانشگاه آزاد، برای تعیین رییس جدید این دانشگاه در سالن اجتماعات سیاره ی مشتری برگزار شد! در ابتدای جلسه، "ندیده ی" جناب استوانه، بنیانگذار فقید سه دروغ بزرگ، (دانشگاه آزاد اسلامی). توسط ویدئو کنفرانس بطور مستقیم از لندن، با سیاره ی مشتری ارتباط تصویری برقرار کرد. در این گفتگوی چند دقیقه ای، آقای (استوانه الملوک بهرمانی) به زبان ساندویچف، که از اختراعات عمه ی بزرگ خود، مرحومه (ف ه) بود، ضمن تشکر از افتتاح شصتادمین دانشگاه آزاد واحد چیز آباد ممد تمدن واقع در کره ی مریخ، ابراز امیدواری کرد به همین زودی جهت حضور در دادگاه صالحه به ایران سفر کرده و پاسخگوی اتهاماتی که به جد پدری اش، مرحوم (م ه) برادر (فرید الدین هندبال کازرونی) منسوب بود، باشد.


در ادامه ی جلسه آقای عبدالله جاسبی! در سالگرد 2500 سال امپراطوری خود بر دانشگاه آزاد، که هم زمان با جشن دو هزار و پانصد و شصت و هفتمین سال تولد وی بود، ضمن تبریک این روز خجسته از تمام کسانی که در طی این 25 قرن گذشته، برای حفظ و ابقای وی به جهت خدمت رسانی به پیشرفت علم و تکنولوژی! تلاش کرده بودند صمیمانه سپاسگزاری کرده و آرزو کرد نه در این جلسه! بلکه به همین زودی و به جهت کهولت سن، این مسئولیت خطیر را به یکی از نوه های دختری خود واگذار کرده و با خیالی آسوده رحل اقامت برگزیند. در این هنگام اعضای هیئت امنا، جملگی تحت تاثیر صحبت های عبدالله قرار گرفته، و به شدت شروع به گریه کردند. به طوری که همه ی مشتری های سیاره ی مشتری، متوجه قضیه شده و خود را در این غم عظمی شریک دانستند. با توجه به شرایط عاطفی و روحی اعضای جلسه، مقرر شد ادامه ی موضوع به جلسه ی بعدی موکول شود.


در پایان این نشست، از تندیسی که به یاد موسس دانشگاه آزاد و صاحب بلا منازع نامه های سرگشاده، و با عصاره ی پسته ی ناب سلطنتی، ساخته شده بود رو نمایی گردید. در ذیل این تندیس جملات زیبایی با دست خط مبارک ایشان با این مضمون نقش بسته بود:


سفارش من به همه ی آیندگان از نسل اشرافیت، که نوشته ی من(دامت برکاته) را می خوانند این است: سعی کنید همیشه مانند من و خاندانم، هیچ یک از مواهب دنیا فریبتان ندهد و در این دنیای فانی، هیچ چیز به نام خودتان نباشد. تا می توانید در نوشتن نامه های سرگشاده تلاش کرده و در خواب هایی که می بینید جای ویژه ای برای الهامات درونی و هدایت گر، باز کنید. سعی کنید روحیه ی مالکیت و تمامیت خواهی را در خود زنده نگه داشته و در عین حال مقهور آن نشوید. از خوردن ساندیچ با فرزندان اناث خود لذت ببرید. و تا می توانید خاطرات ناگفته را، درون خود نگه دارید که ممکن است گندش در بیاد و آبروتون بره. همین!


[ یکشنبه 4/10/90 ] [ 7:1 عصر ] [ احمد ]
درباره وبلاگ

احمد[32]
(( دانشجوی عارف، شهید وحید شادیفر)) چه کسانی بهتر از شهدا، می توانند مدیریت کنند. آنان که از خود رستند و به خدا پیوستند. پس هان ای شهیدان، بگیرید دست ما را و خود هدایتمان کنید، به آنچه که خیر و صلاح ما در آن است. به یاد تمام شهیدان انقلاب، بخصوص شهید عزیز، (وحید شادیفر).
جنبش وبلاگی کمک به اشراف زادگان نیازمند